اندیشه‌های نسنجیده

چند روز پیش به مغازه­­­‌ای رفته بودم. در هنگام خرید، دو نفر آمدند و از صاحب مغازه آدرس پارچه‌فروشی را پرسیدند. او گفت بروید فلان خیابان پارچه‌فروشی هست. آنها هم رفتند. من کمی با خود فکر کردم و دیدم تا جایی که من می‌­دانم در آن خیابان هیچ پارچه­‌فروشی­‌ای نیست. از صاحب مغازه پرسیدم: مطمئنی آنجا پارچه‌­فروشی هست؟ او گفت: نه. ولی در خیابان به آن بزرگی احتمالاً یک پارچه­‌فروشی هست! بلاخره می‌­روند و می‌­پرسند و پیدا می‌­کنند!

اگر با خود بی‌­اندیشیم، این نوع رفتار که بسیار هم رایج است، مصدا‌‌ق‌­های بی­شماری در زندگی ما دارد. اگر دقت کنیم، بسیاری از گام‌های زندگی را همین‌گونه می‌­گذرانیم. خود یا دیگران را به دنبال آدرس­‌هایی می‌­فرستیم که وجود ندارند یا دست‌­کم مطمئن نیستیم که وجود داشته باشند. حالا فلان کار را انجام دهم، شاید سودمند بود. حالا فلان موسیقی را هم در هاردم بریزم، شاید روزی گوش دادم. حالا فلان فیلم را هم از دوستم بگیرم، شاید یک روز دیدم. حالا فلان مدرک را هم بگیرم، شاید به کار آمد. به هر حال، دو کیلو مدرک بهتر از یک کیلو مدرک است! حالا ...

حالاهایی که شاید به آنچه می‌­خواهیم ختم شود، شاید هم .. نشود. اما تصمیم­‌هایی که بر پایه‌ اندیشه­‌یِ نسنجیده باشند، معمولاً شانس پیروزی­شان، کمتر از شکست است.

۰۲ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۰ ۰ دیدگاه موافقین ۰

زیستن انسان با تکنولوژی

حتماً تا به حال دیده‌ یا شنیده‌اید که افرادی می‌گویند ما عاشق تکنولوژی هستیم. در مقابل، احتمالاً افرادی را دیده‌اید که می‌گویند ما به تکنولوژی هیچ علاقه‌ای نداریم. دو گروه با دو گرایش متفاوت. این که کدام گروه راست می‌گوید، مشخص نیست. زیرا صحبت از علایق است و هر انسانی حق دارد علایق خاص خود را داشته باشد. کدام یک تکنولوژی را بهتر درک کرده‌اند؟ باز هم مشخص نیست. حداقل تا زمانی که برداشت هر یک از آنها از تکنولوژی را ندانیم. اگرچه اگر هم بدانیم باز نمی‌توان نظر قطعی داد. زیرا آن موقع هم بستگی به معیار و درک خودِ ما از تکنولوژی دارد. به هر حال این نوشته هم چیزی جز نظر شخصی نیست و نویسنده هیچ علاقه‌ای به صادر کردن حکم قطعی، ندارد.

تقریباً می‌توان گفت اولین چیزی که با شنیدن واژه‌ی تکنولوژی به ذهن ما می‌آید، موبایل، و امثال و اَشکال توسعه‌یافته‌ آن مانند اسمارت‌فون و تبلت هستند. در حالتی خاص‌تر شاید با شنیدن واژه‌ی تکنولوژی، ترانزیستور هم در گوشه‌ای از ذهن ما خودنمایی کند. اما قدمت استفاده از تکنولوژی در زندگی انسان بسیار عمیق‌تر از این حرف‌هاست. انسان و تکنولوژی آنچنان در هم تنیده‌ شده‌اند که شاید به سختی بتوان مرز مشخصی میان این دو قرار داد و آنها را از هم تفکیک کرد. این که شخصی بگوید من در زندگی‌ام از تکنولوژی استفاده نمی‌کنم، چیزی شبیه شوخی است. او یا نمی‌داند تکنولوژی چیست، یا او انسان نیست!

شاید بتوان گفت آن زمان که انسان شروع به ساختن ابزارهای بسیار ابتداییِ مختلف از روی سنگ برای استفاده‌های گوناگون کرد، در واقع شروع به استفاده از تکنولوژی در زندگی خود کرد. یا آن زمان که با سنگ روی دیوار غارها، نمادها و علائم گوناگون رسم کرد و با استفاده از آن شروع به برقراری ارتباط به شکل جدیدی کرد، از تکنولوژی بهره برد. قطعاً همان تکنولوژی‌ها پیشرفت‌های بعدی انسان را سبب شدند و موجب رشد انسان گردیدند.

این تکنولوژی بود که شرایطی محیا کرد تا انسان بتواند انسانی‌تر شود و حداقل در نوعِ زندگی کردن، با حیوان تفاوت و تمایز داشته باشد. (من در بیان این که قطعاً تمام انسان‌ها، در حال حاضر، با تمام تکنولوژی‌های پیشرفته، انسان‌گونه زندگی می‌کنند، هیچ اصراری ندارم، و هیچ باوری هم.) تکنولوژی کمک کرد تا انسان، بتواند به ویژگی‌های انسانی نزدیک‌تر شود. اما فراتر از اینها، این انسان نبود که تکنولوژی را به وجود آورد و ابداع کرد، بلکه برعکس، تکنولوژی بود که انسان را ابداع و البته ابقاء کرد. زندگی واقعی انسان از زمانی شروع شد که از تکنولوژی بهره گرفت. تکنولوژی هر بار حرف جدیدی زد و انسان به کمک آن گامی رو به جلو نهاد.

مدلی که من از حرکت تکنولوژی و انسان تشبیه می‌کنم، گام‌برداشتن در یک بیابان بی انتهاست. یک پا انسان است و یک پا تکنولوژی. تکنولوژی هر بار گامی رو به جلو بر‌میدارد و انسان نیز یک گام رو به جلو برداشته و رشد می‌کند. این رشد الزاماً اتفاق نمی‌افتد. اما فرض من این است که جلو رفتن مرز تکنولوژی، بهتر است مایه‌ی رشد انسان شود. یا بهتر بگویم، انسان بهتر است از آن در جهت رشدِ خود استفاده کند.

البته اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، در این مسیر، انسان و تکنولوژی لزوماً با گام‌های برابر به جلو حرکت نمی‌کنند. شاید به ازای هر چند گامی که تکنولوژی به جلو می‌رود، انسان یک گام به جلو برود. انسان همیشه در گام‌ها، از تکنولوژی عقب است. به این معنی که انسان نمی‌تواند بر تمام جوانب تکنولوژی موجود، مسلط شود و همواره قسمت‌ها و بخش‌هایی وجود دارند که انسان از پیامدهای آنها بی‌اطلاع است و ممکن است پس از رخ دادن، از آنها آگاه شود. شاید استفاده‌ی اشتباه از تکنولوژی‌های کامپیوتری، خودرو یا تکنولوژی‌های دیگر، یکی از نمونه‌هایی باشد که انسان دست‌کم از لحاظ فرهنگی بسیار عقب‌تر از تکنولوژی گام بر میدارد. مثلا انسان مدت‌ها پیش با روش‌های گوناگون به سراغ فال و فال‌گیری می‌رفت، حالا اپلیکیشنی نصب می‌کند که با یک اشاره انگشت این کار را انجام می‌دهد! یا استخاره گرفتن، که ظاهراً برخی نرم‌افزارها این کار را انجام می‌دهند. که البته هیچ دلیل‌ متافیزیکی در پشت عملکرد آنها نیست! بلکه تنها کاری که انجام می‌دهند این است که هر بار یک الگوریتم ساده، به طور رندوم، واژه‌ی «بلی» یا «خیر» را انتخاب کرده و به کاربر نمایش می‌دهد.

این که تکنولوژی تا چه اندازه بر انسان مسلط می‌شود، شاید نتوان به طور دقیق آن را پیش بینی کرد. برای نمونه، در حال حاضر تکنولوژی(وقتی می‌گوییم در حال حاضر، دیگر باید به کامپیوترها، الگوریتم‌ها و امثالهم فکر کنیم)، تا حد زیادی جای حافظه‌ی انسان را گرفته است. مثال آن ساده است. این که ما اطلاعات خود را در انواع حافظه‌های موجود نگه‌داری می‌کنیم، اینکه مثلاً برای بازیابی یا کسب اطلاعات درباره‌ یک نوع گیاه، غذا، خودرو یا هر چیز دیگر، به اینترنت مراجعه می‌کنیم، نوعی سپردن وظیفه‌ی نگه‌‌داری اطلاعات به بیرون از بدن است. از این نوع مثال و مثال‌های دیگر که تا چه اندازه تکنولوژی جای برخی اعضای بدنِ انسان (خصوصا مغز) را گرفته، فراوان می‌توان گفت و امیدوارم بتوانم روزی از آنها بنویسم.

و این بیابانِ حرکت انسان و تکنولوژی، بی‌انتهاست.

 

۲۹ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۰۰ ۰ دیدگاه موافقین ۰

ترس!

ترس، مانند شادی، غم، غرور و شبیه اینها یک احساس است. البته در ادبیات انگلیسی احساسی از نوع «emotions» و نه «feelings». علیرغم این که ما در دنیایی از معانی و مفاهیم زندگی می‌کنیم، اما معمولاً بیشتر علاقه داریم درباره واژه‌ها سخن بگوییم. یعنی وقتی می‌گوییم ترس، ذهنمان درگیر مصداق‌های ترس می‌شود. مانند تاریکی، تنهایی، فقر، بیماری و حتی ممکن است در طول روز دائماً به واژه‌هایی فکر کنیم که به احتمالِ بسیار کمی خطر آنها ما را تهدید می‌کند، اما ما همیشه به آنها فکر می‌کنیم و از ترس آنها تپش قلبمان و آدرنالینِ خونمان بالا می‌رود! مانند ویروسی که هزاران کیلومتر آنطرف‌تر یافت شده و ما می‌ترسیم مبادا روزی به آن مبتلا شویم. یا مانند ترسی که از آینده هوش مصنوعی در اخبار رسانه‌ها رواج دارد. که مبادا ربات‌هایی بیایند و تاجِ ما را به تاراج برند و منفعت و مرتبت ما را به یغما! 

موضوعی که اهمیت دارد، این است که واژه‌ها به خودی خود ترسناک نیستند. اگر از گرگ و سگ و عقرب و مار و تاریکی بگذریم، که البته خیلی هم ترسناک نیستند، یا دست‌کم انسان‌هایی که از آنها می‌ترسند ممکن است خود اعمال ترسناک‌تری انجام دهند!، ترسِ ما ناشی از ماهیتی است که به آن واژه می‌دهیم و تهدیدی که از آن واژه نسبت به خود در نظر می‌گیریم. در واقع ما از گرگ نمی‌ترسیم، ما از رفتار گرگ‌گونه می‌ترسیم، حال آنکه این رفتار در موجودی به نام گرگ باشد، یا در موجودی به نام انسان، یا در موجودیتی به نام ربات. تاریکی ترس ندارد، ما از ابهامی که در تاریکی وجود دارد می‌ترسیم. 

اما چیزی که مهم است، این است که ما تا چه اندازه افسار خود را به دست این احساس می‌دهیم و زندگی خود را محصور و محبوس در زندانِ این احساس می‌کنیم. قطعاً کسی نیست که بگوید از هیچ چیز نباید ترسید. و کسی که هیچ احساس ترسی ندارد، احتمالاً مشکلی برای آمیگدال مغزش به وجود آمده! شاید خیلی جاها ترس لازم باشد. مثل عبور از خیابان شلوغ. یا رد نشدن از چراغ قرمز عابر پیاده وقتی ماشین‌ها در حال عبور هستند.(البته این کار بیشتر از ترس، نیاز به شعور دارد!)

اما نکته‌ای که اهمیت دارد این است که ترس ما از یک چیز، با میزان خطرِ آن، تناسب و توازن عقلی داشته باشد. در واقع ترس ما زمانی خطرناک می‌شود که این احساس، عمل و رفتار و مسیرِ ما را تعیین کند یا تغییر دهد. این زمانی جالب‌تر می‌شود که با نگاه به خود ببینیم چه کارهایی را در زندگی از روی ترس انجام می‌دهیم. خیلی وقت‌ها ما اقداماتی که در مقابل ترس انجام می‌دهیم، به مراتب خطرناک‌تر، عجیب‌تر و ترسناک‌تر هستند! ما زمانی به این حقیقت پی می‌بریم که می‌بینیم در زندگی، بیشتر از چیزهایی که می‌خواهیم به دست آوریم، چیزهایی در لیستمان قرار دارند که می‌خواهیم از آنها فرار کنیم. البته منظور فرار کردن از دست پلیس نیست! که در آن صورت آن شخص مجرم است! بلکه منظور این است که، مثلاً من از ترسِ اینکه اتفاقِ B برایم بیفتد، کارِ A را انجام می‌دهم (یا انجام نمی‌دهم). در حالی که اتفاقِ B من را تبدیل به مجرم نمی‌کند. حتی تبدیل به متهم هم نمی‌کند. اما در عین حال انجام دادن آن کار، یا انجام ندادنِ آن، شخص را تبدیل به انسان بهتری نمی‌کند. در اینجاست که ترس هیچ تناسبی با خطرِ مورد نظر ندارد.

برای بسیاری از افراد بیراه نیست که در زندگی بیشتر از اقدام برای به دست آوردن، در حال اقدام برای فرار کردن هستند. حتی به دست آوردن‌های آنان نیز حاصل فرار کردن‌های آنان است. واضح است که در این حالت، ممکن است چیزهایی به دست آید، اما ممکن است چیزهای بزرگتری از دست برود.(از نظر من این‌ ضرری است که ترسِ غیر متناسب برای انسان به وجود می‌آورد.) ولی انسان معمولاً به دست آمده‌ها را بهتر می‌بیند و بهتر می‌فهمد و از دست رفته‌ها را کمتر متوجه می‌شود. شاید به این دلیل باشد که به دست آمده‌ها، حاصل شده‌اند و ما آنها را داریم و به نوعی جلوی چشممان هستند، اما از دست رفته‌ها در حال حاضر وجود ندارند و دیده نمی‌شوند. حال آنکه شادیِ حاصل از به دست آمده‌ها هم اجازه‌ی فکر کردن به از دست رفته‌ها را نمی‌دهد. مثلا من الان که در حال نوشتن هستم، در نهایت حاصل آن می‌شود یک مطلب و من آن را میبینم. و دیگران آن را میخوانند (ممکن است بخوانند). اما در مقابل، من چیزهایی را از دست می‌دهم. مانند وقت. اگر نوشتن این مطلب پانزده دقیقه زمان ببرد، من در نهایت یک مطلب نوشته‌ام(حاصل کرده‌ام) و در مقابل پانزده دقیقه وقت از دست داده‌ام. بگذریم..

به نظر من کنترل کردن ترس می‌تواند سرنوشت انسان‌ها را تغییر دهد و البته دنیای جدید و شاید بهتری را به روی آنان بگشاید. از سخن فرانسیس بیکن:«درد و رنج حد و اندازه‌ای دارد اما ترس حد و مرزی نمی‌شناسد.» می‌شود فهمید که صحبت کردن از این احساس، مانند خودش حد و مرزی ندارد، من هم دلم نمی‌خواهد در همین یک مطلبِ ناقص تمام شود. چرا که اهمیت این موضوع را کمتر از آب برای بدن نمی‌دانم! البته به دنبال نتیجه‌گیری و ارائه راهکار نیستم، چرا که بلد هم نیستم. اما در نوشته‌های بعدی باز هم از «احساسِ ترس» خواهم نوشت.

۱۹ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۰۰ ۰ دیدگاه موافقین ۰

تجربه عمیق

احتمالاً تا به حال شنیده‌اید که زندگی تجربه است، زندگی هر لحظه یادگیریست. البته کسی که این حرف را زده قطعا منظورش یادگیری‌های تلگرامی نبوده!

احتمالاً ما خیلی وقت‌ها خواسته‌ایم تجربه‌هایمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم. برای نمونه:

 

وقتی یک شعر می‌خوانیم و لذت می‌بریم و تحت تاثیر قرار می‌گیریم، شاید اولین کاری که می‌کنیم نوشتن آن در تایم‌لاین یا انگشت گذاشتن روی قسمت Share و به اشتراک گذاشتن با دیگران باشد.

وقتی یک کتابی را می‌خوانیم، بلافاصله پس از اتمام سطر آخر، یک عکس می‌گیریم و می‌گذاریم در پروفایلمان و شروع می‌کنیم به تحلیل کردن و صحبت کردن درباره آن.

وقتی یک موسیقی زیبا را گوش می‌کنیم، بلافاصله قسمتی از ترانه یا موسیقی را با دیگران به اشتراک می‌گذاریم.

وقتی به یک مسافرت می‌رویم، هنوز برنگشته و در حین سفر شروع می‌کنیم عکس‌ها را یکی پس از دیگری بر روی پروفایلمان قرار می‌دهیم.

در ساعات و دقایق و لحظات نزدیک به تحویل سال، به جای لذت بردن از آن لحظات، در حال تبریک گفتن و به اشتراک گذاشتن گل و بلبل و سبزه برای یکدیگر هستیم.

وقتی عاشق می‌شویم، فردایش عکس دو نفره‌مان رو پروفایلمان است و پروفایل هایمان پر می‌شود از جملات عاشقانه.

وقتی از عشق فارغ می‌شویم! فردایش شروع می‌کنیم به گله و شِکوه و شکایت و انواع نقل قول‌ها و جملات مرتبط.

 

(من معمولا زیاد از این عبارت استفاده می‌کنم که این چیزی که می‌گویم "نظر شخصی" است و اگر جایی موضوع علمی را بخواهم بگویم هم با منبع می‌گویم. بنابراین آن چیزی که تا اینجا خوانده‌اید و در ادامه نیز خواهید خواند، از این قاعده مستثنی نیست.)

 

تجربه خواندن شعر، اگر عمیق باشد، حداقل چند روز یا هفته طول می‌کشد تا بشود درباره‌اش صحبت کرد.

تجربه خواندن کتاب، اگر عمیق باشد، مدتی طول می‌کشد تا بشود از آن گفت و تحلیل کرد.

تجربه گوش دادن موسیقی، اگر عمیق باشد، به این زودی‌ها نمی‌شود راجع به آن نظر داد.

تجربه مسافرت اگر عمیق باشد، هیچ عکسی در آن مسافرت ثبت نمی‌شود.

تجربه عشق اگر عمیق باشد، تا مدت‌ها بعد نمی‌شود درباره آن سخن گفت.

 

اصولاً مغز انسان برای درک و تحلیل پدیده‌ها و اتفاقات و حتی یادگیری، به مدتی زمان نیاز دارد که بسته به نوع اتفاق، می‌تواند متغیر باشد. (این جمله را نه دقیقاً به این شکل، ولی در همین مفهوم مدتی پیش در مقاله‌ای خواندم که البته خود همین جمله را هم به سنت صحبت‌های بالا پس از مدت‌ها نوشتم.)

۱۲ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۰۸ ۰ دیدگاه موافقین ۰

آغاز

سلام. 

این اولین مطلب این وبلاگ است که در حال حاضر در حال نوشتنش هستم. این جا وبلاگ خودمانی است. برخی حرف‌ها را فقط می‌شود در جاهای خودمانی (یا خودمونی) گفت و این وبلاگ هم یکی از همان جاهاست که در یکی از گوشه و کنارهای پرت وب شروع به نفس کشیدن کرد.

چه از کسانی که یک بار وارد این فضا می‌شوند و می‌روند و چه از کسانی که می‌مانند و همسفر می‌شوند، ممنونم. گرچه در اینجا، مخاطبی خاص، یا مخاطب خاصی، در هدف من نیست. این جا برای کسب و کار نیست که به دنبال مشتری باشم. کسی هم که می‌آید و می‌خواند، از سر لطف اوست. 

تا به حال کم و بیش در شبکه‌های سوشال بوده‌ام. اما ترجیح دادم مکان دیگری را انتخاب کنم که اگر بشود در مطالب بعدی سیری در سفرم در این شبکه‌ها می‌کنم و از آنها هم خواهم گفت. اما احساس می‌کنم این جا یک خانه پایدارتر است و البته خانه‌ای با امکانات بیشتر. 

 

۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۲ ۰ دیدگاه موافقین ۰