گالری عکس: دور همی!

بله. دور همی (:

به طور اتفاقی در یک بستان این جمع دور همی از «جوجه هدهد» ها رو دیدم. 

این عکس رو گرفتم تا یه یادگاری ازشون داشته باشم. 

هدهد (شانه به سر) رو خیلی دوست دارم. همیشه دوست داشتم از نزدیک اون رو ببینم. و دیدم. اما خب، والدشون تشریف نداشتند! (:

چند تا عکس از آینده‌ی این جوجه‌ها از وب پیدا کردم (متاسفانه منبع اصلی عکس‌ها رو نیافتم!) و البته با جستجو کردن hoopoe یا هدهد در موتورهای جستجو می‌تونید عکس‌های بیشتری هم ببینید.

۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۱ ۰ دیدگاه موافقین ۰

همراه با کتاب (گام دوم)

خب. گام دوم همراه با کتاب را برداشتیم (:

این بار کتاب «اعتراف» را خواندم از لف تولستوی (یا همان لئو تولستوی که البته تلفظ صحیحی نیست). این کتاب با عنوان «اعتراف من» نیز پیش‌تر به چاپ رسیده است. کتابی کوتاه و کم حجم؛ اما، پر از مفاهیم عمیق و دارای نکات بسیار ارزشمند.

و گزارشی از مطالعه:

این کتاب، رمان نیست و محتوای آن دقیقاً برگرفته از نام کتاب است. تولستوی، یکی از برجسته‌ترین نویسندگان روسیه و جهان، خالق آثار بزرگی همچون «جنگ و صلح» و «آناکارنینا» ، در این کتاب اعتراف می‌کند.

تولستوی پس از مدتی زندگی کردن، دچار چالش اعتقادی و فلسفی می‌شود. او همواره به برخی سوالات در زندگی فکر می‌کرده. مانند آنکه «برای چه زندگی می‌کنیم؟» ، «زندگی من چه حاصلی خواهد داشت؟» ، «معنای زندگی من چیست؟» و پرسش‌هایی از این دست.

او می‌گوید پرسش‌ها در ابتدا ساده، ابلهانه و بچه‌گانه به نظر می‌رسید. و هر زمانی که در ذهنم پدیدار می‌شدند، می‌گفتم آنها پرسش‌های ساده‌ای هستند و هر زمانی که اراده کنم می‌توانم به آنها پاسخ بدهم. اما، هنگامی که به راستی تصمیم گرفتم به آنها پاسخ بدهدم، عاجز ماندم و پی بردم که این سوالات نه تنها بچه‌گانه نیستند، بلکه پرسش‌های بسیار مهم و عمیق زندگی هستند.

او می‌گوید از سر شهرت‌طلبی و پول، در جوانی به نویسندگی روی می‌آورد. اما پس از چندی در حالی که دارای شهرت و جایگاه بسیار مناسبی بوده، احساس می‌کند که زندگی معنایی ندارد و دیگر نمی‌تواند ادامه دهد. یا لااقل نمی‌تواند مانند قبل ادامه بدهد. او بیمار می‌شود. اما نه جسم او. بلکه‌ روح او.

او به سراغ علم می‌رود و دست به دامن علوم مختلف می‌شود تا بلکه پاسخی برای پرسش او ارائه کنند. به طور گسترده به جستجوی پاسخ سوالاتش در علوم مختلف می‌پردازد. اما پاسخی از سوی علم و «عقل» دریافت نمی‌کند. او می‌گوید در نگاه علوم مختلف، برخی علوم اصلاً به سوالات من نمی‌پرداختند و با صراحت از پاسخ به آن سر باز می‌زدند و تنها به زمینه‌ی تخصصی خود می‌پرداختند. و برخی علوم دیگر (مانند فلسفه) که به ادعای خود، دقیقاً در پی پاسخ دادن به این سوالات بودند، پاسخی نداشتند. و به گفته‌ی تولستوی:‌ «دانش‌های کاملاً عقلی، به جای حل معادله، به حل اتحاد می‌پرداختند!» اتحادی که در پایان، دو سوی تساوی با هم برابر خواهد بود: «زندگی‌ای که در نظر من هیچ می‌آید، هیچ‌ است.» (0=0)

او به سراغ مردم هم طبقه‌ی خود می‌رود. آنان که اهل مذهب بوده‌اند و معنای زندگیشان را در گرو مذهب یافته‌اند، و می‌بیند آنان نیز پاسخی برای پرسش‌ها ندارند. او می‌گوید:

زندگی این افراد همانند زندگی خود من بود، فقط با این تفاوت که این زندگی با آن اصولی که آنان به عنوان آموزه‌های دینی‌شان بیان می‌کردند، هم‌خوانی نداشت. به روشنی احساس می‌کردم آنان خودشان را فریب می‌دهند و درست همانند من هیچ معنای دیگری برای زندگی در اختیار ندارند جز آنکه تا وقتی زنده‌اند زندگی کنند و هرچه به دستشان می‌رسد بردارند. این را می‌دیدم، زیرا اگر چنین معنایی در اختیار ‌می‌داشتند [که آن معنا] ترس از محرومیت و رنج و مرگ را از میان بردارد، آنگاه دیگر از اینها ترسی نداشتند. ولی آنان، یعنی این مومنان طبقه‌ی ما، درست‌ همانند من، در وفور نعمت می‌زیستند، می‌کوشیدند بر آن بیفزایند یا آن را حفظ کنند، از محرومیت و رنج و مرگ می‌ترسیدند، و درست همانند من و همانند همه ما بی ایمانان، در زندگی هوس‌های خود را برآورده می‌کردند و به همان بدیِ بی ایمانان، و شاید بدتر از آنان، زندگی می‌کردند.

کوشش و سماجتی که تولستوی برای یافتن پاسخ پرسش‌هایش می‌کرد، و از همه مهم‌تر، صداقت و صراحتی که در برخورد با این پرسش‌های فلسفی نشان می‌داد، به نظرم از نکات بسیار قابل توجه در شخصیت اوست. او فریب نمی‌خورد! نمی‌خواست خود را فریب دهد. او به دنبال پاسخی روشن، قاطعانه و قابل قبول می‌گشت. پاسخی که چون آن را نمی‌یافت، فشار روحی ناشی از نیافتن، بارها او را به خودکشی سوق می‌داد.

اما چیزی که باعث میشد او خودکشی نکند، این بود که او هنوز مطمئن نبود که باوری که او به آن رسیده و هم‌فکرانِ او به آن رسیده‌اند (یعنی بی معنا بودن زندگی) باور درستی است و دلایلی را نیز برای این تردید بیان می‌کند.

در نهایت تولستوی با دیدن و پرداختن به زندگی قشر خاصی از مردم جامعه، همان‌ها که افراد مرفه نبوده و اشراف‌زاده هم نیستند، عالم و فیلسوف هم نیستند، پی برد که آنان با نیرویی به نام ایمان زندگی می‌کنند. او ایمان آنان را راستین‌تر و راسخ‌تر می‌بیند و همین او را به این فکر وا می‌دارد که احتمالاً آنان بهتر از او معنای زندگی را فهمیده‌اند. او به سمت آموزه‌های دینی کشیده می‌شود و هرچند اعلام می‌کند که به اصول اساس و پایه‌ای مسیح معتقد است، اما برخی آموزه‌ها و دستورات کلیسا را نمی‌تواند بپذیرد. او باورهای ارتدوکس و کاتولیک و پروتستان را که موجب اختلاف بین مردم و خشونت و نزاع می‌شود، غیر قابل درک و سطحی می‌خواند و برخی دستورات کلیسا در نظرش بی‌مورد و بی‌فایده جلوه می‌کند.

انتهای کتاب را از خود او بخوانید:

این‌که در این آموزه‌ها [ی دینی] حقیقتی است، قابل تردید نیست، ولی این هم قابل تردید نیست که در آنها کذب هم هست و من باید حقیقت و کذب را بیابم و از هم جدا کنم. به این کار نیز پرداختم. اینکه چه کذب‌هایی در این آموزه‌ها یافتم و چه حقایقی، و اینکه به چه نتایجی رسیدم، بخش‌های بعدی اثری را تشکیل خواهد داد که اگر ارزشش را داشته باشد و به درد کسی بخورد، حتماً زمانی در جایی منتشر خواهد شد.

این کتاب، از آن رو که تولستوی در آن انتقادات زیاد و نسبتاً تندی علیه کیسای ارتدوکس مطرح می‌کند، پس از انتشار توقیف می‌شود و تا مدت‌ها اجازه‌ی انتشار دریافت نمی‌کند. اثری هم که تولستوی از آن یاد می‌کند که نتایج خود را در آن آورده، کتاب «ایمان من نهفته در چیست؟» است که ظاهراً آن هم پس از انتشار توقیف می‌شود.

تولستوی سوالاتی داشت. ابهاماتی داشت. اما، اراده‌ی قوی و عزم راسخ او، منجر شد تا سال‌ها به دنبال یافتن پاسخ پرسش‌هایش برود. و فکر می‌کنم در نهایت به هر نتیجه‌ای که رسیده، ارزشمند و گران‌بهاست.

کسی که حرکت کرده و سخنی می‌گوید، سخن او هرچه که باشد، از کسی که حرکتی نکرده و سخن می‌گوید، ارزشمند‌تر است.
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۷ ۰ دیدگاه موافقین ۰

یک بهانه و چند سوال

احتمالاً این روزها اخبار مربوط به جشنواره‌ فیلم کن را شنیده‌اید. 

در این جشنواره، فیلم «فروشنده» به کارگردانی اصغر فرهادی نیز، نامزد دریافت نخل طلا شده بود که البته جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه به اصغر فرهادی تقدیم شد و نخل طلای بهترین بازیگر مرد را هم شهاب حسینی دریافت کرد. 

البته، قصد من اطلاع رسانی اخبار نبود! اما این خبر برایم بهانه‌ای بود برای مطرح کردن چند سوال و کمی فکر کردن!

داشتم فکر می‌کردم، آیا مردم با شنیدن این موفقیت، همان شور و اشتیاقی را نشان می‌دهند که با دیدن فیلم لو رفته و خصوصی فلان بازیگر یا بازیکن نشان می‌دهند؟ 

آیا از شنیدن این خبر، به همان اندازه لذت می‌برند که با شنیدن خبر جدایی فلانی از فلانیِ دیگر و قضاوت کردنِ آنها لذت می‌برند!

آیا با شنیدن این خبر، همان اندازه به ذوق و شوق می‌آیند که از انتشار خبر مرگِ یک انسان «زنده» ذوق می‌کنند و به وجد می‌آیند!

ماکس پلانک می‌گوید: «وقتی یک نظریه‌ی علمی شکست می‌خورد، مردم به شدت احساس شادی می‌کنند!»

البته سخن ایشان بر محوریت علم است. اما من فکر می‌کنم آن را بتوان به موضوعات دیگر هم به طور کلی تعمیم داد!

پی‌نوشتِ بعداً نوشت) منظور از مردم در متن، «برخی مردم» است.

۰۴ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۸ ۰ دیدگاه موافقین ۰

معلم واقعی

آماده می‌شوی

برای رفتن به..

برخی چیزهای مورد نیازت را بر می‌داری

و برخی چیزهای بیهوده را هم می‌گذاری بماند، تا سبک شوی

کیفت را، وسایلت را بر می‌داری

اما «حرص» را می‌گذاری بماند

«کینه» را می‌گذاری بماند

و یک چیز را که ابزار اصلیِ توست،

جوهر اصلیِ توست،

هنر اصلیِ توست،

چیزی که به نوشته‌های تو نقش می‌دهد،

چیزی که به تخته‌ی کلاس تو رنگ می‌دهد،

هرگز یادت نمی‌رود که برداری

و آن، «عشق» است

که همیشه همراه توست

که همیشه با توست

با آن عشق،

راه می‌افتی و می‌روی

می‌روی در کلاس

می‌آموزانی

علم را

اما نه

تربیت را

اصلاً هر دو را

تعلیم و تربیت را

تعلیم و تربیت،

«عشقِ» توست 

هنرِ توست 

لذتِ توست

برایت مهم نیست، افرادی که تعلیم می‌دهی،

و تربیت می‌کنی،

روزی جلوتر از تو باشند،

روزی جلوتر از تو بایستند،

اصلاً تو هم همین را می‌خواهی و تو هم همین را می‌دانی

تو، معلم واقعی هستی.

اما اگر از معلمان دیگری نگویم، کفر نعمت بزرگی را به جان خریده‌ام!

در میان انبوهی از معلمانی که دیده‌ام و برخی از آنها را برای همیشه مدیون‌شان هستم، برخی معلمانم را هرگز ندیده‌ام.

معلمانی که در میان قفسه‌های کتابخانه‌ یافته‌ام.

معلمانی که در لابه‌لای نوشته‌ها و کتاب‌ها یافته‌ام.

معلمانی که نوشته‌های آنها را خوانده‌ام و می‌خوانم، ولی هرگز از نزدیک ملاقات‌شان نکرده‌ام.

اما، می‌توانم بگویم بهترین معلمان زندگی من هستند.

پی‌نوشت: اگرچه مفهوم واژه‌ها، در قالب جملات مشخص می‌شود، اما بد نیست بگویم منظور از «حرص»، معنای منفی آن است. 

۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۳۱ ۰ دیدگاه موافقین ۰

همراه با کتاب (گام اول)

در گام اولِ طرح همراه با کتاب، به سراغ کتاب هبوط، اثر معلم گران‌قدر، دکتر شریعتی رفتم. 

این نخستین اثری نبود که از ایشان می‌‌خواندم و البته برخی از بخش‌های همین کتاب را پیش‌تر، بیش از سه بار خوانده بودم. اما فرصتی شد تا آن را کامل‌تر و بهتر بخوانم.

کتابی که روایت است. تاریخ است. نثر است. شعر است. مناجات است. نیایش است. و شاید هم هیچ‌یک از اینها نیست و صدای سخن گفتنِ یک روح بزرگ است. کتابی که با روح آدمی بازی می‌کند. 

نمی‌خواهم الآن (با فهم اندک خود) صحبتی از این اثر قوی و عمیق بکنم و دوست دارم اگر فرصت و مهلتی بود، در مطلبی دیگر درباره‌ آن جداگانه بنویسم.

۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۰۲ ۰ دیدگاه موافقین ۰