۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

گالری عکس: کلیدی که کلید نیست!

این کلید را از بچگی داشته‌ام. نمی‌دانم چرا الآن هم به آن کلید می‌گویم! شاید یک تکه فلز، یک شیء، یک دکوری، یک خاطره، یا هر چیز دیگر. با هر کاربرد دیگر. اما دیگر کلید نیست. کلیدی که دیگر، کلید نیست!

 

۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۳ ۱ دیدگاه موافقین ۰

طعمِ انگلیسی: تفاوت Copy و Duplicate و Replicate

در مطالبی که پیش‌ از این منتشر کردم، با عنوان تفاوت Login و Log in و تفاوت Log in و Sign in ، با توجه به بازخوردی که دریافت کردم، احساس کردم که کار بی‌هوده‌ای انجام نداده‌ام. بنابراین تصمیم گرفتم مطلب دیگری را ارائه دهم تا باز هم برخی واژه‌های انگلیسی را بررسی کنیم و با تفاوت برخی از اصطلاحات و واژه‌ها که معنای نزدیک به هم دارند و ممکن است با یکدیگر اشتباه گرفته شوند، بیشتر آشنا شویم. مطالب با موضوع واژه‌های انگلیسی را از این به بعد با عنوان «طعمِ انگلیسی» منتشر می‌کنم تا نسبت به سایر مطالب، قابل تمییز باشد.

در این‌جا می‌خواهیم سه واژه‌ی Copy و Duplicate و Replicate را بررسی کنیم تا با معنا و کاربرد هر یک بیشتر آشنا شویم.

Copy

واژه‌ی کپی، معمولاً به معنای «بازتولید» (reproduction) به کار برده می‌شود. این به آن معناست که کپی، یک نتیجه‌ی بازتولید شده از نسخه‌ی اصلی است. همچنین، بهتر است این را به یاد داشته باشید که ما می‌توانیم یک کپی را، از یک کپی دیگر (و نه لزوماً از نسخه‌ی اصلی) نیز ایجاد کنیم.

به دو مثال زیر توجه کنید:

1. Robert asked his assistant to copy the letter in a separate sheet of paper.

رابرت از دستیارش درخواست کرد تا نامه را در یک صفحه‌ از کاغذِ دیگر، کپی کند.

2. Francis copied the notes in his diary.

فرانسیس، نوشته‌ها را در دفتر خاطراتش کپی کرد.

در هر دو جمله‌ی بالا، واژه‌ی کپی در معنای «بازتولید» به کار برده شده. به آن معنی که یک نسخه‌ی دیگر به جز نسخه‌ی اصلی ایجاد شود. در نتیجه، دو جمله‌ی بالا را می‌توانیم به صورت زیر بازنویسی کنیم:

1. Robert asked his assistant to reproduce the letter in a separate sheet of paper.

2. rancis reproduced the notes in his diary.

مفهوم دو جمله‌ی بالا همان مفهوم کپی کردن را می‌رساند.

در رابطه با نحوه‌ی ایجاد کپی‌ها، شخص می‌تواند کپی‌ها را هم از روی سند اصلی (اورجینال) و هم از روی کپی‌های دیگر، ایجاد کند. برای نمونه، به نامه در مثال اول توجه کنید. رابرت برای ایجاد یک کپی، درخواست کرده است. این کپی، ممکن است از نامه‌ی اصلی ایجاد شود. اما بعداً، زمانی که نامه‌ی اصلی ارسال شد، رابرت به یک کپی دیگر از همان نامه احتیاج پیدا می‌کند. او پیش از این، یک کپی از همان نامه را دارد. و حالا گرچه به اصل نامه دیگر دسترسی ندارد، اما برای ایجاد یک کپی دیگر از نامه، مشکلی وجود ندارد.

همچنین، یک کپی، لزوماً ظاهری دقیقاً مشابه با اصل ندارد. برای نمونه، فرض کنید در روزنامه، یک قطعه شعر وجود دارد که شما آن را دوست دارید. بنابراین تصمیم می‌گیرید یک کپی از آن تهیه کنید (تا بعداً آن را در فیسبوک یا اینستاگرام خود منتشر کنیدwink). بنابراین یک خودکار و یک تکه کاغذ کافی است تا شما آن را برای خود یادداشت نمایید. این یک کپی است. اگر چه ظاهرش ممکن است دقیقاً شبیه نوشته‌ی اصلی نباشد.

ذکر این نکته مفید است که واژه‌ی کپی در هر دو حالت اسم (noun) و فعل (verb) استفاده می‌شود.

در نهایت این را نیز ذکر می‌کنیم که، واژه‌ی کپی عمدتاً با اسناد، نقاشی، و غیره به کار می‌رود.

Duplicate

واژه‌ی Duplicate معمولاً در معنای «یک کپیِ یکسان» (an identical copy) به کار می‌رود. برای نمونه، هنگام ایجاد یک فاکتور دستی، معمولاً رایج است که از کاغذ کربنی (کاغذ کاربن) برای ایجاد یک کپی دیگر از فاکتور، استفاده می‌شود که به آن Duplicate می‌گویند.

حال به دو مثال زیر توجه کنید:

1. He duplicated the key.

او کلید را کپی کرد.

2. Angela considered her friend as a duplicate of her sister.

آنجلا دوست خود را بسیار شبیه به خواهرش یافت. (گویی یک کپی از خواهرش است!)

در هر دو جمله، واژه‌ی Duplicate، به معنای یک کپی برابر (یکسان) استفاده شده است. در نتیجه می‌توانیم دو جمله‌ی بالا را این گونه بازنویسی کنیم:

1. he made an identical copy of the key.

2. Angela considered her friend as an identical copy of her sister.

شما باید به یاد داشته باشید که واژه‌ی Duplicate، عمدتاً به صورت اسم، و گاهی اوقات به صورت فعل استفاده می‌شود.

بر خلاف آنچه در مورد واژه‌ی Copy ذکر کردیم، معمولاً برای ایجاد یک Duplicate، شما به نسخه‌ی اصلی نیاز دارید. به این دلیل که Duplicate، یک کپیِ یکسان، یا یک بازتولیدِ دقیق از نسخه‌ی اصلی است.

برای نمونه، به کلید فکر کنید. فرض کنید شما به کلید دیگری از یک کلید نیاز دارید. بنابراین، یک کلید دیگر که دقیقاً مشابه با کلید اصلی است، ایجاد می‌کنید. آن کلید، به عنوان duplicate key شناخته می‌شود. یعنی یک کلیدِ دقیقاً بازتولید شده از کلید اصلی. نه یک کپی.

این به آن دلیل است که Duplicate، یک کپی کاملاً یکسان در ظاهر است که مانند نسخه‌ی اصلی عمل می‌کند.

حال به برخی تفاوت‌های Duplicate و Copy می‌پردازیم.

در معنی

  • Copy به معنای باز تولید است. (Reproduction)
  • Duplicate به معنای یک کپیِ یکسان است. (an identical copy)

در کاربرد

  • واژه‌ی Copy، اغلب در رابطه با اسنادِ نوشتاری، نقاشی (ترسیمی) و مانند آن به کار می‌رود.
  • واژه‌ی Duplicate، عمدتاً در رابطه با اشیاء به کار می‌رود.

نقش در سخن

  • واژه‌ی Copy، معمولاً هم به صورت اسم و هم به صورت فعل کاربرد دارد.
  • واژه‌ی Duplicate، عمدتاً به صورت اسم به کار برده می‌شود و خیلی گاه به گاه به صورت فعل استفاده می‌شود.

ایجاد

  • شما می‌توانید یک Copy از چیزی را، هم با استفاده از اصلِ آن، و هم با استفاده از کپی‌های دیگر ایجاد کنید.
  • برای ایجادِ یک Duplicate از چیزی، شما معمولاً به اصل آن احتیاج دارید.

در ظاهر

  • یک کپی، لزوماً نیاز نیست از لحاظ ظاهری با اصلِ آن دقیقاً شباهت داشته باشد.
  • یک Duplicate، با اصل خود دقیقاً مشابه است.

Replicate

در فرهنگ لغت، چنین تعاریفی از این واژه ارائه شده است:

  • دوباره ایجاد کردن یا انجام دادن چیزی، دقیقاً به همان روش.
  • کپی کردن یا تکرار کردن چیزی.
  • در زیست‌شناسی: replicate کردنِ یک ارگانیسم، سلول، یا DNA، به معنای تولید یک کپیِ دقیق از آن است.

بنابراین، در واقع مفهوم آن به واژه‌های Copy و Duplicate نزدیک است. اما عموماً، این واژه در زیست‌شناسی و اخیراً در حوزه کامپیوتر به کار می‌رود.

به مثال زیر توجه کنید:

Computer viruses replicate themselves and are passed along from user to user.

ویروس‌های کامپیوتری خودشان را تکثیر می‌کنند و از کاربری به کاربر دیگر انتقال می‌یابند.

شما نیز می‌توانید در فرهنگ‌های لغت، مثال‌های بیشتری را یافته و مطالعه کنید تا به تفاوت‌های میان این واژه‌ها بیشتر پی ببرید.

منابع:

1. www.differencebetween.com

2. www.differencebetween.com

3. dictionary.cambridge.org

پی نوشت یک) امیدوارم توانسته باشم این مطلب را به صورت واضح و گویا ارائه دهم. اگر در جایی، ایراد، اشکال، کم و کاستی وجود دارد، ممنون می‌شوم آن را تذکر بدهید.

پی نوشت دو) در حوزه‌ی مرتبط با کامپیوتر، تفاوتی میان CD Duplication و CD Replication وجود دارد که به دلیل طولانی شدن مطلب، و کمی تخصصی بودن، نیاز دیدم تا در مطلب جدیدی توضیح داده شود. امیدوارم در آینده فرصتی فراهم شود تا بتوانم آن را نیز ارائه دهم.

۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۱ دیدگاه موافقین ۰

گالری عکس: دور همی!

بله. دور همی (:

به طور اتفاقی در یک بستان این جمع دور همی از «جوجه هدهد» ها رو دیدم. 

این عکس رو گرفتم تا یه یادگاری ازشون داشته باشم. 

هدهد (شانه به سر) رو خیلی دوست دارم. همیشه دوست داشتم از نزدیک اون رو ببینم. و دیدم. اما خب، والدشون تشریف نداشتند! (:

چند تا عکس از آینده‌ی این جوجه‌ها از وب پیدا کردم (متاسفانه منبع اصلی عکس‌ها رو نیافتم!) و البته با جستجو کردن hoopoe یا هدهد در موتورهای جستجو می‌تونید عکس‌های بیشتری هم ببینید.

۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۱ ۰ دیدگاه موافقین ۰

همراه با کتاب (گام دوم)

خب. گام دوم همراه با کتاب را برداشتیم (:

این بار کتاب «اعتراف» را خواندم از لف تولستوی (یا همان لئو تولستوی که البته تلفظ صحیحی نیست). این کتاب با عنوان «اعتراف من» نیز پیش‌تر به چاپ رسیده است. کتابی کوتاه و کم حجم؛ اما، پر از مفاهیم عمیق و دارای نکات بسیار ارزشمند.

و گزارشی از مطالعه:

این کتاب، رمان نیست و محتوای آن دقیقاً برگرفته از نام کتاب است. تولستوی، یکی از برجسته‌ترین نویسندگان روسیه و جهان، خالق آثار بزرگی همچون «جنگ و صلح» و «آناکارنینا» ، در این کتاب اعتراف می‌کند.

تولستوی پس از مدتی زندگی کردن، دچار چالش اعتقادی و فلسفی می‌شود. او همواره به برخی سوالات در زندگی فکر می‌کرده. مانند آنکه «برای چه زندگی می‌کنیم؟» ، «زندگی من چه حاصلی خواهد داشت؟» ، «معنای زندگی من چیست؟» و پرسش‌هایی از این دست.

او می‌گوید پرسش‌ها در ابتدا ساده، ابلهانه و بچه‌گانه به نظر می‌رسید. و هر زمانی که در ذهنم پدیدار می‌شدند، می‌گفتم آنها پرسش‌های ساده‌ای هستند و هر زمانی که اراده کنم می‌توانم به آنها پاسخ بدهم. اما، هنگامی که به راستی تصمیم گرفتم به آنها پاسخ بدهدم، عاجز ماندم و پی بردم که این سوالات نه تنها بچه‌گانه نیستند، بلکه پرسش‌های بسیار مهم و عمیق زندگی هستند.

او می‌گوید از سر شهرت‌طلبی و پول، در جوانی به نویسندگی روی می‌آورد. اما پس از چندی در حالی که دارای شهرت و جایگاه بسیار مناسبی بوده، احساس می‌کند که زندگی معنایی ندارد و دیگر نمی‌تواند ادامه دهد. یا لااقل نمی‌تواند مانند قبل ادامه بدهد. او بیمار می‌شود. اما نه جسم او. بلکه‌ روح او.

او به سراغ علم می‌رود و دست به دامن علوم مختلف می‌شود تا بلکه پاسخی برای پرسش او ارائه کنند. به طور گسترده به جستجوی پاسخ سوالاتش در علوم مختلف می‌پردازد. اما پاسخی از سوی علم و «عقل» دریافت نمی‌کند. او می‌گوید در نگاه علوم مختلف، برخی علوم اصلاً به سوالات من نمی‌پرداختند و با صراحت از پاسخ به آن سر باز می‌زدند و تنها به زمینه‌ی تخصصی خود می‌پرداختند. و برخی علوم دیگر (مانند فلسفه) که به ادعای خود، دقیقاً در پی پاسخ دادن به این سوالات بودند، پاسخی نداشتند. و به گفته‌ی تولستوی:‌ «دانش‌های کاملاً عقلی، به جای حل معادله، به حل اتحاد می‌پرداختند!» اتحادی که در پایان، دو سوی تساوی با هم برابر خواهد بود: «زندگی‌ای که در نظر من هیچ می‌آید، هیچ‌ است.» (0=0)

او به سراغ مردم هم طبقه‌ی خود می‌رود. آنان که اهل مذهب بوده‌اند و معنای زندگیشان را در گرو مذهب یافته‌اند، و می‌بیند آنان نیز پاسخی برای پرسش‌ها ندارند. او می‌گوید:

زندگی این افراد همانند زندگی خود من بود، فقط با این تفاوت که این زندگی با آن اصولی که آنان به عنوان آموزه‌های دینی‌شان بیان می‌کردند، هم‌خوانی نداشت. به روشنی احساس می‌کردم آنان خودشان را فریب می‌دهند و درست همانند من هیچ معنای دیگری برای زندگی در اختیار ندارند جز آنکه تا وقتی زنده‌اند زندگی کنند و هرچه به دستشان می‌رسد بردارند. این را می‌دیدم، زیرا اگر چنین معنایی در اختیار ‌می‌داشتند [که آن معنا] ترس از محرومیت و رنج و مرگ را از میان بردارد، آنگاه دیگر از اینها ترسی نداشتند. ولی آنان، یعنی این مومنان طبقه‌ی ما، درست‌ همانند من، در وفور نعمت می‌زیستند، می‌کوشیدند بر آن بیفزایند یا آن را حفظ کنند، از محرومیت و رنج و مرگ می‌ترسیدند، و درست همانند من و همانند همه ما بی ایمانان، در زندگی هوس‌های خود را برآورده می‌کردند و به همان بدیِ بی ایمانان، و شاید بدتر از آنان، زندگی می‌کردند.

کوشش و سماجتی که تولستوی برای یافتن پاسخ پرسش‌هایش می‌کرد، و از همه مهم‌تر، صداقت و صراحتی که در برخورد با این پرسش‌های فلسفی نشان می‌داد، به نظرم از نکات بسیار قابل توجه در شخصیت اوست. او فریب نمی‌خورد! نمی‌خواست خود را فریب دهد. او به دنبال پاسخی روشن، قاطعانه و قابل قبول می‌گشت. پاسخی که چون آن را نمی‌یافت، فشار روحی ناشی از نیافتن، بارها او را به خودکشی سوق می‌داد.

اما چیزی که باعث میشد او خودکشی نکند، این بود که او هنوز مطمئن نبود که باوری که او به آن رسیده و هم‌فکرانِ او به آن رسیده‌اند (یعنی بی معنا بودن زندگی) باور درستی است و دلایلی را نیز برای این تردید بیان می‌کند.

در نهایت تولستوی با دیدن و پرداختن به زندگی قشر خاصی از مردم جامعه، همان‌ها که افراد مرفه نبوده و اشراف‌زاده هم نیستند، عالم و فیلسوف هم نیستند، پی برد که آنان با نیرویی به نام ایمان زندگی می‌کنند. او ایمان آنان را راستین‌تر و راسخ‌تر می‌بیند و همین او را به این فکر وا می‌دارد که احتمالاً آنان بهتر از او معنای زندگی را فهمیده‌اند. او به سمت آموزه‌های دینی کشیده می‌شود و هرچند اعلام می‌کند که به اصول اساس و پایه‌ای مسیح معتقد است، اما برخی آموزه‌ها و دستورات کلیسا را نمی‌تواند بپذیرد. او باورهای ارتدوکس و کاتولیک و پروتستان را که موجب اختلاف بین مردم و خشونت و نزاع می‌شود، غیر قابل درک و سطحی می‌خواند و برخی دستورات کلیسا در نظرش بی‌مورد و بی‌فایده جلوه می‌کند.

انتهای کتاب را از خود او بخوانید:

این‌که در این آموزه‌ها [ی دینی] حقیقتی است، قابل تردید نیست، ولی این هم قابل تردید نیست که در آنها کذب هم هست و من باید حقیقت و کذب را بیابم و از هم جدا کنم. به این کار نیز پرداختم. اینکه چه کذب‌هایی در این آموزه‌ها یافتم و چه حقایقی، و اینکه به چه نتایجی رسیدم، بخش‌های بعدی اثری را تشکیل خواهد داد که اگر ارزشش را داشته باشد و به درد کسی بخورد، حتماً زمانی در جایی منتشر خواهد شد.

این کتاب، از آن رو که تولستوی در آن انتقادات زیاد و نسبتاً تندی علیه کیسای ارتدوکس مطرح می‌کند، پس از انتشار توقیف می‌شود و تا مدت‌ها اجازه‌ی انتشار دریافت نمی‌کند. اثری هم که تولستوی از آن یاد می‌کند که نتایج خود را در آن آورده، کتاب «ایمان من نهفته در چیست؟» است که ظاهراً آن هم پس از انتشار توقیف می‌شود.

تولستوی سوالاتی داشت. ابهاماتی داشت. اما، اراده‌ی قوی و عزم راسخ او، منجر شد تا سال‌ها به دنبال یافتن پاسخ پرسش‌هایش برود. و فکر می‌کنم در نهایت به هر نتیجه‌ای که رسیده، ارزشمند و گران‌بهاست.

کسی که حرکت کرده و سخنی می‌گوید، سخن او هرچه که باشد، از کسی که حرکتی نکرده و سخن می‌گوید، ارزشمند‌تر است.
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۷ ۰ دیدگاه موافقین ۰

یک بهانه و چند سوال

احتمالاً این روزها اخبار مربوط به جشنواره‌ فیلم کن را شنیده‌اید. 

در این جشنواره، فیلم «فروشنده» به کارگردانی اصغر فرهادی نیز، نامزد دریافت نخل طلا شده بود که البته جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه به اصغر فرهادی تقدیم شد و نخل طلای بهترین بازیگر مرد را هم شهاب حسینی دریافت کرد. 

البته، قصد من اطلاع رسانی اخبار نبود! اما این خبر برایم بهانه‌ای بود برای مطرح کردن چند سوال و کمی فکر کردن!

داشتم فکر می‌کردم، آیا مردم با شنیدن این موفقیت، همان شور و اشتیاقی را نشان می‌دهند که با دیدن فیلم لو رفته و خصوصی فلان بازیگر یا بازیکن نشان می‌دهند؟ 

آیا از شنیدن این خبر، به همان اندازه لذت می‌برند که با شنیدن خبر جدایی فلانی از فلانیِ دیگر و قضاوت کردنِ آنها لذت می‌برند!

آیا با شنیدن این خبر، همان اندازه به ذوق و شوق می‌آیند که از انتشار خبر مرگِ یک انسان «زنده» ذوق می‌کنند و به وجد می‌آیند!

ماکس پلانک می‌گوید: «وقتی یک نظریه‌ی علمی شکست می‌خورد، مردم به شدت احساس شادی می‌کنند!»

البته سخن ایشان بر محوریت علم است. اما من فکر می‌کنم آن را بتوان به موضوعات دیگر هم به طور کلی تعمیم داد!

پی‌نوشتِ بعداً نوشت) منظور از مردم در متن، «برخی مردم» است.

۰۴ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۸ ۰ دیدگاه موافقین ۰