ترس، مانند شادی، غم، غرور و شبیه اینها یک احساس است. البته در ادبیات انگلیسی احساسی از نوع «emotions» و نه «feelings». علیرغم این که ما در دنیایی از معانی و مفاهیم زندگی می‌کنیم، اما معمولاً بیشتر علاقه داریم درباره واژه‌ها سخن بگوییم. یعنی وقتی می‌گوییم ترس، ذهنمان درگیر مصداق‌های ترس می‌شود. مانند تاریکی، تنهایی، فقر، بیماری و حتی ممکن است در طول روز دائماً به واژه‌هایی فکر کنیم که به احتمالِ بسیار کمی خطر آنها ما را تهدید می‌کند، اما ما همیشه به آنها فکر می‌کنیم و از ترس آنها تپش قلبمان و آدرنالینِ خونمان بالا می‌رود! مانند ویروسی که هزاران کیلومتر آنطرف‌تر یافت شده و ما می‌ترسیم مبادا روزی به آن مبتلا شویم. یا مانند ترسی که از آینده هوش مصنوعی در اخبار رسانه‌ها رواج دارد. که مبادا ربات‌هایی بیایند و تاجِ ما را به تاراج برند و منفعت و مرتبت ما را به یغما! 

موضوعی که اهمیت دارد، این است که واژه‌ها به خودی خود ترسناک نیستند. اگر از گرگ و سگ و عقرب و مار و تاریکی بگذریم، که البته خیلی هم ترسناک نیستند، یا دست‌کم انسان‌هایی که از آنها می‌ترسند ممکن است خود اعمال ترسناک‌تری انجام دهند!، ترسِ ما ناشی از ماهیتی است که به آن واژه می‌دهیم و تهدیدی که از آن واژه نسبت به خود در نظر می‌گیریم. در واقع ما از گرگ نمی‌ترسیم، ما از رفتار گرگ‌گونه می‌ترسیم، حال آنکه این رفتار در موجودی به نام گرگ باشد، یا در موجودی به نام انسان، یا در موجودیتی به نام ربات. تاریکی ترس ندارد، ما از ابهامی که در تاریکی وجود دارد می‌ترسیم. 

اما چیزی که مهم است، این است که ما تا چه اندازه افسار خود را به دست این احساس می‌دهیم و زندگی خود را محصور و محبوس در زندانِ این احساس می‌کنیم. قطعاً کسی نیست که بگوید از هیچ چیز نباید ترسید. و کسی که هیچ احساس ترسی ندارد، احتمالاً مشکلی برای آمیگدال مغزش به وجود آمده! شاید خیلی جاها ترس لازم باشد. مثل عبور از خیابان شلوغ. یا رد نشدن از چراغ قرمز عابر پیاده وقتی ماشین‌ها در حال عبور هستند.(البته این کار بیشتر از ترس، نیاز به شعور دارد!)

اما نکته‌ای که اهمیت دارد این است که ترس ما از یک چیز، با میزان خطرِ آن، تناسب و توازن عقلی داشته باشد. در واقع ترس ما زمانی خطرناک می‌شود که این احساس، عمل و رفتار و مسیرِ ما را تعیین کند یا تغییر دهد. این زمانی جالب‌تر می‌شود که با نگاه به خود ببینیم چه کارهایی را در زندگی از روی ترس انجام می‌دهیم. خیلی وقت‌ها ما اقداماتی که در مقابل ترس انجام می‌دهیم، به مراتب خطرناک‌تر، عجیب‌تر و ترسناک‌تر هستند! ما زمانی به این حقیقت پی می‌بریم که می‌بینیم در زندگی، بیشتر از چیزهایی که می‌خواهیم به دست آوریم، چیزهایی در لیستمان قرار دارند که می‌خواهیم از آنها فرار کنیم. البته منظور فرار کردن از دست پلیس نیست! که در آن صورت آن شخص مجرم است! بلکه منظور این است که، مثلاً من از ترسِ اینکه اتفاقِ B برایم بیفتد، کارِ A را انجام می‌دهم (یا انجام نمی‌دهم). در حالی که اتفاقِ B من را تبدیل به مجرم نمی‌کند. حتی تبدیل به متهم هم نمی‌کند. اما در عین حال انجام دادن آن کار، یا انجام ندادنِ آن، شخص را تبدیل به انسان بهتری نمی‌کند. در اینجاست که ترس هیچ تناسبی با خطرِ مورد نظر ندارد.

برای بسیاری از افراد بیراه نیست که در زندگی بیشتر از اقدام برای به دست آوردن، در حال اقدام برای فرار کردن هستند. حتی به دست آوردن‌های آنان نیز حاصل فرار کردن‌های آنان است. واضح است که در این حالت، ممکن است چیزهایی به دست آید، اما ممکن است چیزهای بزرگتری از دست برود.(از نظر من این‌ ضرری است که ترسِ غیر متناسب برای انسان به وجود می‌آورد.) ولی انسان معمولاً به دست آمده‌ها را بهتر می‌بیند و بهتر می‌فهمد و از دست رفته‌ها را کمتر متوجه می‌شود. شاید به این دلیل باشد که به دست آمده‌ها، حاصل شده‌اند و ما آنها را داریم و به نوعی جلوی چشممان هستند، اما از دست رفته‌ها در حال حاضر وجود ندارند و دیده نمی‌شوند. حال آنکه شادیِ حاصل از به دست آمده‌ها هم اجازه‌ی فکر کردن به از دست رفته‌ها را نمی‌دهد. مثلا من الان که در حال نوشتن هستم، در نهایت حاصل آن می‌شود یک مطلب و من آن را میبینم. و دیگران آن را میخوانند (ممکن است بخوانند). اما در مقابل، من چیزهایی را از دست می‌دهم. مانند وقت. اگر نوشتن این مطلب پانزده دقیقه زمان ببرد، من در نهایت یک مطلب نوشته‌ام(حاصل کرده‌ام) و در مقابل پانزده دقیقه وقت از دست داده‌ام. بگذریم..

به نظر من کنترل کردن ترس می‌تواند سرنوشت انسان‌ها را تغییر دهد و البته دنیای جدید و شاید بهتری را به روی آنان بگشاید. از سخن فرانسیس بیکن:«درد و رنج حد و اندازه‌ای دارد اما ترس حد و مرزی نمی‌شناسد.» می‌شود فهمید که صحبت کردن از این احساس، مانند خودش حد و مرزی ندارد، من هم دلم نمی‌خواهد در همین یک مطلبِ ناقص تمام شود. چرا که اهمیت این موضوع را کمتر از آب برای بدن نمی‌دانم! البته به دنبال نتیجه‌گیری و ارائه راهکار نیستم، چرا که بلد هم نیستم. اما در نوشته‌های بعدی باز هم از «احساسِ ترس» خواهم نوشت.