۱۸ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

سخنی پیرامون میوه

پیش‌کلام یک:

این نوشته را در اینستاگرام منتشر کردم. اما دوست داشتم در وبلاگ هم قرار داشته باشد.

پیش‌کلام دو:

در این نوشته چند خطی در باره‌ی «میوه» نوشته‌ام. اما میوه نه از منظرِ گیاه و گیاه‌شناسی و نه از منظرِ خوراکیِ نباتی. بلکه کمی به معنای کلی‌تر و گسترده‌ترِ آن.

پیش‌کلام سه:

آنچه در ادامه‌ می‌خوانید، به میزان زیادی نظر و سلیقه‌ی شخصیِ من در آن دخیل بوده. بنابراین اگر کار مهمی دارید، توصیه می‌کنم وقت ارزشمندتان را با خواندن این نوشته تلف نکنید.

اصل کلام:

به نظرم واژه‌ها در دنیا، همچون بازیگرانی هستند که نقش(هایی) به هریک از آن‌ها احاله شده. این بازیگران مسئول انتقال احساس و ادراک و ذهنیاتِ نویسنده به دیگران هستند؛ که همانا نویسنده می‌تواند کارگردانِ کار باشد.

در عصر ما، نقشِ برخی واژه‌ها نسبت به گذشته بسیار محدودتر شده و واژه‌های بسیاری، برخی کاربری‌هایی را که در گذشته در بیانِ مفاهیمِ گوناگون داشته‌اند، یا از دست داده‌اند، یا نقش آنها بسیار کمرنگ‌ شده است.

واژه‌ی میوه، امروز شاید بیش و پیش از هرچیز، در معنای مرسوم‌، تداعی کننده‌ یک گیاهِ خوراکی باشد. گذشته را دقیق نمی‌دانم که این واژه چه مفاهیمِ دیگری را شامل می‌شده. اما تا حدی می‌شود پی برد که علاوه بر معنای خوراکی، واژه‌ی «میوه» در بیان مفاهیم دیگری نیز به کار می‌رفته.

مثلاً مولانا زمانی گفته:

چون که مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر

میوه به نوعی «مقصود» است که درخت برای به ثمر رسیدن آن قصد کرده.

البته مولانا جای دیگری هم گفته که چرا ثمر، اول بُوَد:

گرچه میوه آخر آید در وجود
اولست او زانک او مقصود بود

بنابراین میوه رابطه‌ی نزدیکی با مقصود دارد. چرا که مقصود است. مقصودی است که قصدِ به ثمر رساندنِ او شده.

میوه به تعبیری، عصاره است. جانِ هر چیزی است که به آن قیمت و ارزش می‌دهد. به آن بها و منزلت می‌بخشد.

همانطور که مولانا گفته:

این برگ چون زبان‌ها وین میوه‌ها چو دل‌ها
دل‌ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را

اینطور است که میوه، به طور کلی، محصول است. ماحصل است. نتیجه است. ثمر است. بار است.

البته، ثمری‌ست که لزوماً خوراکی نیست. ولی می‌تواند ما را سیر کند.

لزوماً شیرین نیست. ولی می‌تواند برای ما طعم تلخ، یا شیرین و گوارا داشته باشد.

لزوماً در ظرف میوه‌خوری قرار نمی‌گیرد. ولی می‌تواند مظروفِ ظرفِ اندیشه و وجود انسان باشد.

به قول مولانا:

ما آن نهاله را که بر و میوه‌اش جفاست
در تیره خاک حرص مغرس نمی‌کنیم

بنابراین ماهیتِ میوه، ثمر بودنِ اوست. خواه درختِ او گیاه باشد، خواه نباشد. خواه خودِ او گیاه باشد، خواه نباشد. تا درخت چه باشد، و میوه‌های او چگونه.

این جهان همچون درختست ای کرام
ما برو چون میوه‌های نیم‌خام

۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۰ ۰ دیدگاه موافقین ۰

دنیای ضرب‌المثل‌ها و احتیاط در به کار بردن آنها

پیش‌کلام یک:

در نوشته هر جا واژه‌ی ضرب‌المثل را دیدید، منظورم به طور کلی امثال و حکم بوده. شاید معنایی نزدیک به کتاب امثال و حکم دهخدا. بنابراین نیازی ندیدم که دسته‌بندی‌های جزیی و دقیق را در اینجا رعایت کنم.

پیش‌کلام دو:

هر آنچه می‌خوانید، تنها نظر شخصی اینجانب بوده و همچون سالادی از واژه‌ها و عبارات‌ می‌ماند که آن را به مواد گوناگون – از جمله قضاوت و سلیقه‌ی شخصی – آمیخته‌ام. سالادی با طعمِ سلیقه‌ی شخصی.

اصل کلام:

دنیای ضرب‌المثل‌ها دنیای جالبی است. مجموعه‌ی بزرگ و عظیمی از عبارت‌ها که به دلایل خاصی مانند «دلنشین بودن برای مردم» و یا «تصدیق کننده‌ی باورها (درست یا غلط)» جای خود را در میانِ صحبت‌ها و سخن‌ها باز کرده و ماندگار شدند و حتی برخی از آنها نیز تبدیل به فولکلور شدند.

معمولاً، خواسته یا ناخواسته، یکی از کاربردهای ضرب‌المثل برای «توجیه کردن» بوده – یا شاید شده. این که افراد کاری را انجام دهند یا بخواهند انجام دهند و از یک ضرب‌المثل نیز برای توجیه کردن و معتبر جلوه دادن آن استفاده کنند. مانند وقتی که در اثنای صحبت از موضوعی، شعری از یک شاعرِ نامی نقل شود تا ارزش و اعتبار بیشتری به ادعای سخن‌گو ببخشد.

من ضرب‌المثل‌ها را – با همان قراری که در پیش‌کلام یک و دو گذاشتم – به دو دسته تقسیم می‌کنم. واضح است که این دسته‌بندی کاملاً شخصیست.

دسته اول ضرب‌المثل‌هایی است که همواره ادعا می‌کنند در هر شرایطی، درست‌ترین و عاقلانه‌ترین و منطقی‌ترین و اثربخش‌ترین و بهینه‌ترین و بجا‌ترین راه و راه‌حل، همان است که آن‌ها می‌گویند. الیته شاید ادعای خودِ این ضرب‌المثل‌ها تا این حد نبوده باشد. اما ادعای نقل‌کننده‌های آنها گاهی چنان است، که چنین می‌نماید. ضرب‌المثل‌هایی که همواره پند می‌دهند و راه نشان می‌دهند. مثلاً، گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.

دسته دوم ضرب المثل‌هایی هستند که برخلاف دسته‌ی اول، ادعایی ندارند و به دنبال توجیهِ چیزی نیستند و معمولاً اوضاع و شرایط خاصی را به تصویر می‌کشند. مثلاً، استخوان لای زخم گذاشتن. یا، موش تو سوراخ نمی‌رفت جارو به دمش می‌بست.

دسته‌ی اول ضرب‌المثل‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را در قالب اگر.. ، آنگاه.. قرار داد. مثلاً، عجله کار شیطان است. اگر عجله کنی، آنگاه عاقبت بدی در انتظار توست.

من نام دسته‌ی اول را ضرب‌المثل‌های خطرناک می‌گذارم و همواره سعی می‌کنم آنها را با دقت و وسواس بیشتری به کار ببرم. منظورم از وسواس، معنای منفیِ آن نیست. بلکه بیشتر به معنای احتیاط. چرا که برخی از این ضرب‌المثل‌ها در یک دوره‌ی خاصی از تاریخ کاربرد داشته‌اند و پس از گذشت زمان و ایجاد تغییرات و رسیدن به عصر جدید، یا در گذر از عصری به عصر دیگر، دیگر آنچه را که در گذشته ادعا می‌کرده‌اند، یا کاربردی ندارد یا شرایط به کلی تغییر کرده است.

برخی از این ضرب‌المثل‌ها به همان سرعتی که کرم‌های درون گور مشغول مصرفِ گوشت و پوست و استخوانِ گویندگان آنها بوده‌اند، به مزبله‌ی تاریخ پیوسته‌اند و امروز فقط کسانی که تواناییِ یافتن خوراکِ خوب و تر و تازه برای میل کردن را ندارند، هر از گاهی دست در آن مزبله می‌کنند تا با بیرون کشیدن و مصرف کردنِ آن خوراک‌های بلااستفاده و بی‌کیفیت، دست‌کم شرایطی برای زنده ماندن خود فراهم کنند.

ضرب‌المثل‌هایی که دیگر استفاده از آنها، نه تنها نشانه‌ی خردمندی نیست، بلکه نشانه‌ی بی‌خردی و تحجر است و حتی مانند بمبی با ظاهر آراسته و مزین می‌ماند که شخص، بی‌خبر از ماهیتِ آن، مدام آن را  با دهان یا قلمِ خود، به این سو و آن سو پرتاب می‌کند.

درباره‌ی این ضرب‌المثل‌ها در آینده مثال خواهم زد و خواهم نوشت.

۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۱ ۰ دیدگاه موافقین ۰

داستان ناتمام عکس‌‌ها و فیلم‌های لو رفته، ریاکاری و حرف‌های پراکنده‌

هر از گاهی داستانی مهیج، برای پر کردن اوقات فراغتِ ما جور می‌شود. داستانی که معمولاً با لو رفتن یک عکس یا فیلم شروع می‌شود، با فحاشی کردن به یک فرد ادامه می‌یابد، و پس از مدتی که دیگر خسته شدیم و هیجانش را در میان‌مان از دست داد، آن را رها کرده و در انتظار شخصی جدید با داستانی نو، منتظر می‌مانیم.

اما حرفم چیز دیگریست.

در روزهای اخیر باز هم عکس‌های لو رفته‌ی یک سلبریتی، موجب تشفی خاطر عده‌ای در جامعه شد. در شبکه‌های اجتماعی هم صحبت‌هایی مطرح شد که فلان شخص ریاکار است و عده‌ای هم بنا به عادت، دهان به ناسزاگویی و فحاشی گشودند. البته عده‌ای نیز، با حرف‌های خود سعی در تعدیل رفتارهای هیجانی داشتند. و البته به لطفِ این گردشِ اخبار، نانِ سفره‌ی عده‌ای هم کمی چرب‌تر از پیش شد.

اما سوالی دارم. در کجای کشور ما ریا نیست؟ در کجا تزویر و تظاهر نیست؟ در رابطه‌هایمان چه؟ آیا ما در رابطه‌های خود ریا نمی‌کنیم؟ تظاهر نمی‌کنیم؟ سوالی دیگر. چرا در جامعه‌ی ما ریا می‌شود؟ چرا باید در جامعه‌ی ما ریا بشود؟

منطقاً شخصی مانند من قادر به پاسخ‌گویی به سوالات ذکر شده نیست. اما اگر فرصت کافی داریم، به جای فحاشی کردن به دیگران، برویم به این سوالات بپردازیم و در باره آنها مطالعه و تفکر و گفتگو کنیم.

در اینجا می‌خواهم به عنوانِ نظر شخصی، خلاصه‌وار به چند نکته اشاره کنم که اگرچه حاصلِ مطالعه‌ی اندک و ناچیزی بوده، اما شدیداً آمیخته به نظر و سلیقه‌ی شخصی است و هیچ اصراری بر صحت، دقت و درستی آن ندارم.

با این که در این مواقع یک شخص را گناهکار جلوه دهیم و دائماً پتکِ داوری و قضاوتِ عجولانه‌ی خود را بر سر او بکوبیم، کاملاً مخالفم. اگر افرادی در جامعه ریاکار هستند، احتمالاً جامعه‌‌ای بوده که پذیرای ریاها و تزویرها و تظاهرهای آنها شده. سیستمی بوده که به آن ریاها امتیاز می‌داده. پاداش می‌داده. سیستمی بوده که امتیاز گرفتن از آن و پیشرفت کردن در آن، جز با ریا کردن و تظاهر کردن ممکن نبوده. بنابراین آن سیستم به رفتارهای این‌چنینی دامن می‌زده و یا حتی، خود مولدِ چنین رفتارهایی می‌شده. منظور از سیستم، اتفاقاً تنها نظام حکومتی نیست. خانواده هم یک سیستم است. و همانطور که می‌دانیم اولین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی است که فرد با آن مواجه می‌شود. دیده‌ام خانواده‌هایی را که تظاهر کردن را ارزش می‌دانند. زرنگی می‌دانند. دانایی می‌دانند و جز این را ساده‌لوحی و نادانی می‌پندارند.

یا خانواده‌هایی که در آنها همواره اصرار در پیروی از یک الگوی خاص یا باور خاص یا اندیشه‌ی خاص می‌شود.

افراد غالباً، برآمده از جامعه‌ هستند. محصولِ جامعه‌ هستند. میوه‌ی درختِ جامعه‌ هستند. اگر میوه‌ی درخت اشکال دارد، فراموش نکنیم که علت را در «درخت» نیز جستجو کنیم.
ضمن اینکه ما می‌دانیم در رشد و رفتارِ یک فرد، هم سرشتِ ذاتی و هم پرورشِ محیطی، هر دو با هم موثر هستند. منطقی نیست که در این مواقع، جامعه، گزینه‌ی «پرورش» و «محیط» را نادیده بگیرد و انبوهی از ناسزاها و دشنام‌ها را به سمت شخص شلیک کند؛ در حالیکه خودِ جامعه ممکن است از علت‌های اصلی خطای شخص به شمار بیاید. شاید در جامعه‌ی ما کمتر به پرورش اهمیت داده می‌شود که البته مثال‌های آن فراوان است.

چه قدر خوب است صحبت از اشخاص را کنار بگذاریم. هیجانِ پرداختن به زندگی افراد را رها کنیم. اگر حرفی و نقدی هست که ارزش گفته شدن و شنیده شدن را دارد، نقدِ افکار، اندیشه‌ها، روش‌ها، شیوه‌ها، هنجارها و ارزش‌ها باشد.

۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۱ ۰ دیدگاه موافقین ۰

انسان‌های محدودیت ناپذیر

وقتی کلیپ زیر را که از یک فرد معلول است دیدم، از خودم خجالت کشیدم. نشستم و چیزی که در ذهنم می‌چرخید را بر روی کاغذ آوردم. این نوشته را در جای دیگری منتشر کردم؛ اما تصمیم گرفتم در وبلاگ هم باشد – به عنوان مقدمه‌ و پیش‌نوشته‌ی کوتاه – تا بعدها بیشتر درباره آن فکر کنم و بخوانم و بنویسم. فکر می‌کنم در این باره حرف‌های بسیاری وجود دارد که قطعاَ ارزش پرداختن به آنها را داشته باشد.

به علت مشکل در قرار دادن ویدیو، برای دیدن ویدیو به این لینک بروید.

چه بسیار کسانی که تعداد دست‌ها و پاها را دلیلی بر تفوق و برتری می‌دانند، اما همواره افرادی بوده‌اند که با روح منتقد خود و به روش‌های گوناگون، این استدلال را نادیده انگاشته و برای رجحان و برتری، دلیل دیگری آورده و استدلال قوی‌تری ارائه داده‌اند.

آنها ثابت کرده‌اند که انسانِ معلول، نه محدود می‌شود، و نه محصور.

خوش به حال آنها که متر و معیارشان، محدود به مادیات وجودیشان نیست و دل به دریای کشف مکنونات ضمیر خویش می‌زنند.

آن پراگماتیست‌هایی که حتی با وجود محدودیت‌های فیزیکی، دمی آرام نمی‌گیرند و خدارت به وجودشان راهی و روزنه‌ای ندارد.

به قول معروف فیلسوف فرانسوی، حتی کسی که از مادر فلج زاده می‌شود، اگر قهرمان ورزشی نشود، خودش مسئول است.

پی‌نوشت) نام این هنرمند را نمی‌دانم. اگر کسی می‌دانست ممنون می‌شوم بگوید. کلیپ را این صفحه در اینستاگرام به اشتراک گذاشته.

۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۶ ۰ دیدگاه موافقین ۰

شعر «فکر را پر بدهید» از نیما یوشیج نیست - سراینده نامشخص است

قبلا هم گفته بودم که فضای وبلاگ‌نویسی فارسی، یا بهتر بگوییم، فضای دیجیتال نشر محتوای فارسی، نارسایی و نابسامانی‌هایی دارد. پی بردن به آن خیلی هم سخت نیست. از انتشار انواع شایعه‌ پراکنی‌ها، دروغ‌ها، تهمت‌ها و جعل‌ها، در وبلاگ‌ها، وبسایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی می‌توان به آن پی برد.

عوامل بسیاری –از نظر من– مسبب این نابسامانی‌ها هستند. مانند عدم آگاهی و سواد دیجیتال، تخریب شخصیت‌ها، مرض و بیماری روانی، پایبند نبودن و بی‌مسئولیتی در نشر محتوا و عوامل دیگر که چون در سطح سواد و دانش من نیست، ترجیح می‌دهم دست‌کم الآن درباره آنها صحبت و تحلیل نکنم و فقط با تکیه بر نظر شخصی، برخی از آنها را نام بردم.

بسیاری از بزرگان ما، سال‌ها و قرن‌ها پیش از دنیا رفته‌اند. اما ظاهراً هر روز سخنان و اندرزها و موعظه‌های جدیدی در شبکه‌های اجتماعی پست  می‌کنند!

چه بسیار حرف‌ها، شعرها، نقل‌قول‌ها و اظهار نظرها در فضای دیجیتال که یا تحریف شده‌اند، یا منبع مشخصی ندارند و یا به دروغ به این و آن نسبت داده می‌شوند.

جمع کردن همه‌ی این حرف‌ها و تصحیح آنها کار آسانی نیست. مانند سنگ‌ریزه‌هایی می‌ماند که به مرور در جایی پرتاب شود و پس از مدتی با تپه یا کوهی از سنگ‌ رو به رو باشیم.

من فکر می‌کنم همانطور که ما امروز از تاریخ گذشته‌مان به عنوان فرهنگ غنی یاد می‌کنیم، در آینده هم از تاریخ امروزمان، به عنوان بی‌فرهنگی غنی  یاد کنیم.

بگذریم.

یکی از آن سنگ‌ریزه‌ها، شعری بود که مدتی پیش خواندم و به دنبال منبع و سراینده‌ی آن رفتم.

منظور شعر زیر است:

 

«فکر را پر بدهید

و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر

فکر باید بپرد

برسد تا سر کوه تردید

و ببیند که میان افق باورها

کفر و ایمان چه به هم نزدیکند

فکر اگر پربکشد

جای این توپ و تفنگ، این همه جنگ

سینه ها دشت محبت گردد

دست ها مزرع گل های قشنگ

 فکر اگر پر بکشد

هیچ کس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست

همه پاکیم و رها..»

 

برخی سراینده‌ی این شعر را نیما یوشیج می‌دانند، برخی سیمین بهبهانی، برخی صائب تبریزی، برخی سهراب سپهری و خلاصه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

اما با بررسی‌های انجام شده، این شعر متعلق به هیچ یک از شعرای بالا نیست و سراینده‌ی آن ناشناس است.

منطقاً مهم‌ترین منبع برای اثبات این موضوع، آثار این شعرا است که در هیچ‌کدام از آنها این شعر وجود ندارد. مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.

من از افراد و منابع مختلفی پیگیری کردم که برخی از آنها را نام می‌برم:

۱- آقای محمدعلی سلیمانی، دبیر انجمن علمی معلمان ادبیات فارسی، که فرمودند:

«...همانطوری که عرض کردم از اندیشه و کلام نیما بسیار دور است و تقلید ناشیانه‌ای از سهراب است که در دنیای بی سر و ته مجازی به نیما نسبت داده‌اند...»

۲- کانالی در تلگرام به عنوان «کمپین مبارزه با نشر جعلیات» که زیر نظر جمعی از اساتید دانشگاه، دانشجویان ادبیات و تاریخ و خانواده شعرا اداره می‌شود. این کانال با هدف مبارزه با نشر جعلیات راه‌اندازی شده که بدون تردید کار ارزشمندی را انجام می‌دهد. یوزرنیم کانال در تلگرام: jaliyat@

۳- آقای امید اسلام پناه. البته من فقط در صحبت تلفنی که با ایشان کردم، فرمودند این شعر را از نیما نخوانده‌اند و بعید است از ایشان باشد.

پی نوشت) کسانی که سراینده‌ی شعر بالا را می‌شناسند، ممنون می‌شوم با ذکر منبع معتبر و موثق، مانند آثار یا دست‌نوشته‌ ای از سراینده، صحت موضوع را اعلام کنند.

 

پی‌نوشت (آپدیت ۱۳ اسفند ۱۳۹۶): شخصی به نام آقای نادر احتشامی‌فر در زیر این مطلب کامنت گذاشته‌اند و ادعا کرده‌اند این شعر را ایشان سروده‌اند. به خواننده‌ی محترم این وبلاگ اعلام می‌کنم که بنده چه با خواندن کامنت ایشان که یک ادعای بدون سند است، و چه پس از صحبتی که تلفنی با ایشان کردم، نتوانستم از صحت ادعای ایشان اطمینان حاصل کنم. در واقع ایشان جز ادعای شفاهی، هیچ ادله و سندی مبنی بر صحت ادعایشان مطرح نکردند که منطقاً برای اثبات یک ادعا کافی نیست. بنابراین از نظر بنده، همچنان سراینده نامشخص است.

اما برای حفظ گردش آزاد اطلاعات، من کامنت‌های ایشان را حذف نکردم ولی آنها را تایید نیز نمی‌کنم.

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۴ ۴ دیدگاه موافقین ۰