۱۸ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

حبابی را ترکاندم

دیشب در حال جستجوی مطلبی در گوگل بودم، که به یک نام برخوردم. 

بهتر بگویم. به یک عنوان. 

یا بهتر بگویم، به نامی که در پیشوند آن یک عنوان هم بود. 

نمونه‌ی آن را خیلی شنیده‌ایم و می‌شنویم. برای نمونه، مهندس فلانی. دکتر فلانی. حکیم فلانی.

نام و عنوانی که من دیدم، سومین نمونه‌ی بالا بود. یک حکیم. یک حکیمِ اهل ایران.

با معنایی که از حکیم در ذهن داشتم، ایشان در نظرم فردی بسیار عاقل و عالم جلوه آمد. البته منظورم از معنای حکیم، بررسی آن به لحاظ ترمینولوژی و واژه‌شناسی نبود. منظورم مفهوم کلی آن در ذهنم بود. 

طبق اخلاقی که دارم، در این گونه موارد، که نام بزرگی را می‌بینم یا می‌شونم که پیش از این او را نمی‌شناختم، شروع می‌کنم به جستجو درباره او و آشنا شدن با او. و شاید هم اگر خیلی در نظرم جذاب باشد، مطالعه زندگی‌نامه یا آثار و کتاب‌های او. 

در جمله قبلی گفتم اگر برایم جذاب باشد. امیدوارم این واژه در آن عبارت، در نظر خواننده‌ی این نوشته، چشمِ رنگی، بینی سر بالا، یا مصادیق جذابیت‌های عامِ امروزی، انگاشت نشود. جذابیت، در نگاه هر کس، ممکن است فاکتورها و معیارهای گوناگونی داشته باشد.

از اصل داستان دور نشویم.

کار اصلی را رها کردم و شروع کردم به جستجو درباره آن حکیم تا بیشتر او را بشناسم. 

هرچه بیشتر جستجو کردم، حجم عناوین و القاب او بیشتر می‌شد، و نسبت‌های داده شده به او عجیب‌تر و اغراق‌آمیز‌تر می‌شد، اما مطلبی، حرفی، سخنی، نظریه‌ای، یا حتی سفسطه‌ای غیر قابل فهم، از او پیدا نکردم که هر چند اندک، بتواند حجمِ بزرگِ اغراق‌ها و توصیف‌ها و  القاب او را توجیه کند.

تا نیمه‌های شب، بیش از یک ساعت به طور جدی جستجو کردم. اما در نهایت جز تعدادی ویدیو و کلیپ از صحبت‌های او، چیزی عایدم نشد. 

صحبت‌ها هم ابداً در حدی نبود که بتواند توجیهی بر القاب و عناوین او باشد.

خلاصه. 

به این نتیجه‌ رسیدم که با یک جریان سازی و تبلیغات رسانه‌ای رو به رو هستم و بهتر است نامی را که شنیدم، با تمام عظمت ظاهری آن، در جایی از ذهنم به خاک بسپارم و آن نام را نیز مانند بسیاری از نام‌های پر زرق و برق، اما بی حاصل، فراموش کنم.

اما در نهایت این داستان برایم یک لذت داشت. یا بهتر بگویم، یک لذت را برایم تکرار کرد.

این لذت که همواره سعی می‌کنم به القاب و عناوین حبابی تکیه نکنم. همیشه به دنبال این هستم که حباب‌هایی که در زندگی با آنها رو به رو می‌شوم را، بترکانم. البته این ترکاندن، ابتدا نیاز به تشخیص حباب دارد که گاهی کار آسانی نیست. اما تشخیص آن و ترکاندن به موقع آن، موجب می‌شود تا جای ممکن از تکیه دادن به حجم بی حاصلی از هوا، خودداری کنم.

تا آن لحظه با حباب‌های زیادی رو به رو شده بودم. حبابِ شاعر، نویسنده، مهندس، دکتر. اما تا به حال با حبابی از جنس حکمت - به آن صراحت - برخورد نکرده بودم. 

خوشحالم که آن را برای خودم ترکاندم.

۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۵ ۰ دیدگاه موافقین ۰

یک ماه مصرف

کمتر از یک ماه پیش، یک ماوس جدید خریدم. 

از بین انواع برندها و جنس‌ها، یک عدد ماوسِ اپتیکالِ ساختِ ایران را که هم از لحاظ قیمت مناسب بود و هم ظاهراً کیفیت مطلوبی داشت، انتخاب کردم.

این که می‌گویم ظاهراً، به این خاطر که روی جعبه ماوس عبارت‌های تبلیغاتی جالبی نوشته بود که مثلاً محتوایش اینطور بود: 

ما از آن بی کیفیت‌ها نیستیم. 

ما روی کیفیت کار می‌کنیم. 

ما به درون اهمیت می‌دهیم. و از این قبیل چیزها که اگر فکر کنید، احتمالاً چند تا از این جمله‌ها خودتان می‌توانید بسازید.

خلاصه، ماوس را آوردم و باز کردم و کارت گارانتی را در یک جای امن قرار دادم (: و شروع به استفاده از آن کردم.

اما چند روزی است که دقت ماوس افت محسوسی کرده و در کارکرد آن، افت کیفیت محسوس به همراه نقصان به وجود آمده. البته، بدون ‌هیچ‌گونه آسیب خارجی از قبیل ضربه و غیره.

خلاصه. سرتان را درد نیاورم. 

علت این است که، ظرفیت همین است.

ظاهراً ظرفیت این محصول تا همین حد بوده و نباید انتظار فراتر از آن داشت. 

البته برای گارانتی آن اقدام می‌کنم تا ببینم پشتیبانی شرکت سازنده چطور است.

شاید نتیجه را در وبلاگ نوشتم. 

پی‌نوشت) با تمام توضیحات و داستان‌هایی که تعریف کردم، از خرید خود ناراضی نیستم. شاید این خرید، و خریدهای مشابه، به تولید کننده کمک کند تا بیشتر کار کنند، بیشتر یاد بگیرند، و محصول بهتری تولید کنند. امیدواریم.

۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۶ ۰ دیدگاه موافقین ۰

تار عنکبوت - دستاورد طبیعی شگرف

در پست قبل عکس یک تار عنکبوت را که بر روی آن شبنم نشسته بود، گذاشتم. اما دوست داشتم در یک پست دیگر، درباره این موجود ارزشمند (عنکبوت) و نعمت بسیار ارزشمند در بدن او (تار عنکبوت) بنویسم. هر چند بسیار ابتدایی و کوتاه و در حد خلاصه‌ای از مطالعه‌ی پراکنده. 

به عکس زیر نگاه کنید. شاید تا به حال آن را دیده باشید و بدانید که عکسی از تار عنکبوت است.  البته در زیر میکروسکوپ. 

تار عنکبوت از پروتئین ساخته می‌شود. غده‌های مخصوص تولید تار در زیر شکم عنکبوت قرار گرفته‌اند. این پروتئین‌ها به نوعی هستند که تار از خاصیت چسبندگی و کشسانی بسیار بالایی برخوردار است و البته در نوع خود بسیار محکم است. 

میزان استحکام تار عنکبوت به قدری بالاست که از آن به عنوان فولاد زنده یاد می‌کنند. در عکس بالا، در قسمت A، استطاله‌ی زنجیر مانندی را می‌بینیم که قسمت بسیار کوچک از تار در زیر میکروسکوپ را نمایش می‌دهد. اگر یکی از مهره‌های آن زنجیر را بزرگ کنیم، به تصویر B می‌رسیم. 

تصویر B حدود 300 برابر بزرگنمایی شده است. با کمی دقت در تصویر B می‌بینیم درون آن رشته‌های در هم پیچیده شده‌ای وجود دارد. وقتی به تار نیرو وارد می‌شود، که این نیرو می‌تواند علت‌های مختلفی داشته‌ باشد مانند وزیدن باد یا به دام افتادن حشره‌ای درون آن، این نیرو موجب می‌شود رشته‌ها از هم باز شوند و در نتیجه میزان کشسانی تار افزایش پیدا می‌کند. با کم شدن یا از بین رفتن نیرو، دوباره رشته‌ها جمع می‌شوند و در قسمت مربوطه قرار می‌گیرند. با افزایش نیرو، طول رشته‌ها تا چهار برابر می‌تواند زیاد شود. 

از سویی دیگر، این رشته‌ها علاوه بر خاصیت کشسانی بالا، خاصیت چسبندگی بالایی نیز دارند. به طوری که حشره‌ای که درون تار به دام می‌افتد، تقریباً محال است که با دست و پا زدن بتواند خود را نجات دهد. 

تار عنکبوت در صنایع مختلف کاربردهای بسیاری دارد. از تولید چتر نجات و تور ماهیگیری تا لباس ضد گلوله و سوپرلنز میکروسکوپ. و البته رازهایی که همچنان در این رشته‌ها نهفته است و انسان همچنان در تلاش برای فهمیدن آن.

پی‌نوشت) منبع عکس مربوط به کتاب Climbing Mount Improbable از ریچارد داوکینز است. (لینک در آمازون +) این کتاب در یک سایت روسی قرار گرفته و چون از مسئله کپی رایت آن اطمینان نداشتم لینک آن را در اینجا قرار ندادم.

عنوان فارسی کتاب را نیز جستجو کردم (صعود به قله نامحتمل). ویکی‌پدیا در حد معرفی درباره آن نوشته که می‌توانید آن را بخوانید.

۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۰۶ ۱ دیدگاه موافقین ۰

استریوتایپ – خطای قضاوت اجتماعی (بخش دوم)

احتمالاً تا به حال در شبکه‌های اجتماعی جمله‌‌ی معروف گوردون آلپورت رو خونده‌اید. دوست داشتم این نقل قول رو در اینجا هم بنویسم. 

شاید در فضای خارج از شبکه‌های اجتماعی متعارف، که در طول روز هزاران نقلِ قول و نصیحت و پیامِ فلسفی «دستمالی» می‌شوند، این جمله را بهتر و عمیق‌تر درک کنیم. 

گوردون آلپورت می‌گه: 

«هرگز با واقعیت مزاحم من نشوید، چون من تصمیم خود را گرفته‌ام.» 

پی‌نوشت یک) در مطلب استریوتایپ و بحث‌های پراکنده که پیش از این نوشتم، از استریوتایپ، این رفتار و خطای رایج اجتماعی گفتم. خطایی که به واسطه‌ آن، یک فرد را تنها بر اساس معیارهای خاص مانند محل زندگی، جنسیت، قومیت، معلولیت، رنگ پوست و موارد مشابه قضاوت می‌کنیم و یک حکم کلی صادر می‌کنیم. 

البته در آنجا قصد من این نبود که استریوتایپ را تعریف کنم یا آن را به لحاظ واژه‌شناسی بررسی و تحلیل کنم. صرفاً می‌خواستم نگاه و احساسم را نسبت به این رفتار بیان کنم؛ به طوری که بیشتر مصداقی باشد تا شامل تعاریف و توضیحاتِ خشک. 

شاید کمی تلخ نوشتم. البته ماهیت این رفتار تلخ است. 

اما، اگر بخواهیم می‌شود بر این رفتار غلبه کرد. شاید کمی دشوار باشد. وقتی چیزی تبدیل به عادت شده، وقتی میان فکر کردن درباره‌ی یک قضاوت استریوتایپی و به زبان آوردنِ آن قضاوت، تقریباً زمانی وجود ندارد و به همان سرعتی که در ذهنِمان می‌گذرد آن را به زبان می‌آوریم، با عادت دیرینه‌ای رو به رو هستیم که باید به مرور ترک شود. 

شاید خیلی هم پیچیده نباشد. شاید از تردید در فوروارد کردن یک پیام آغاز شود. یا تردید در به اشتراک‌گذاریِ آن، یا کمی فکر کردن.

پی‌نوشت دو) درباره‌ی استریوتایپ، افراد دیگری نیز قلم زده‌اند. البته بسیار بهتر از من. از جمله آنها، محمدرضا شعبانعلی در مطلب پایان عصر استریوتایپ در ارتباطات انسانی و امیر مهرانی در مطلب استریوتایپ "ما ایرانی‌ها..." که به نظرم نوشته‌ ارزشمندی است. مطالعه‌ آنها قطعاً می‌تواند مفید واقع شود.

پی‌نوشت سه) عکس از Gary Waters

۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۹ ۰ دیدگاه موافقین ۰

استریوتایپ و بحث‌های پراکنده

در کنار برخی آدم‌ها که می‌نشینی، حالت خوب می‌شود. در کنار آنها، با شنیدن صدای آنها، با خواندن سخنان آنها، با دیدن رفتار آنها، خوب می‌شوی. چون خوبند. یک روز در سخنان دکتر الهی قمشه‌ای تعبیر زیبایی شنیدم. تعبیر کوک و ناکوک را برای انسان‌ها به کار می‌برد. این تعبیر را دوست دارم. بعضی‌ها حرفشان، رفتارشان، کوک است. با آنها، آدم کوک می‌شود. اما، وای به روزی که در کنار کسی بنشینی که کوک نباشد. تو را هم ناکوک می‌کند. اصلاً تمام تنظیمات آدم را به هم می‌ریزد.

من معمولاً تلویزیون نگاه نمی‌کنم. این معمولاً که گفتم، یعنی تقریباً ۹۹ درصد مواقع. آن یک درصد هم اتفاقی. جایی رفته باشم یا چشمم بیفتد. شبکه‌های داخل و خارج هم فرقی نمی‌کند.

مدتی پیش، در شرایطی از همان یک درصدها، لحظاتی مشغول تماشای برنامه‌ای شدم که ظاهراً در باره‌ی حوادث رانندگی و بحث‌های مرتبط بود. مجری برنامه برگشت گفت: «خب. با هم برویم به چند تا از حوادث رانندگی نگاهی بیندازیم که البته خداروشکر برای کشور ما نیست و در کشورهای دیگه اتفاق افتاده.» و خداروشکر را هم که گفت گل از گلش باز شد.

حالم را خراب کرد. حدس می‌زنم آن لحظه، خدا هم از آن «شکر» حالش بد شد! حالم در کنار این افرادِ به ظاهر دوست که ادعای هم‌وطنی و هم‌زبانی می‌کنند بد می‌شود. افرادی که مسائل پیش‌ پا افتاده را فرصتی برای چرب‌زبانی خود قرار می‌دهند و خیلی هم به آن مفتخرند. افرادی که انسان‌ها را مانند میوه، سوا می‌کنند و هر کدام را به بخشی پرتاب می‌کنند و برای هر بخش ارزش و مرتبه و منزلت متفاوتی می‌گذارند.

آن‌جا یاد سخن مولانا افتادم:

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهترست

و من چه‌قدر خودم را با او بیگانه یافتم. کاش آن مجری می‌دانست، در حالی که احتمالاً منِ هم‌زبان را نیز هم‌وطن خود می‌داند، و خودی می‌پندارد، دل‌های ما فرسنگ‌ها با هم بیگانه است و من حاضرم یک خرمگس را که در کیلومترها دورتر – یا به قول همان مجری در کشور دیگر – در حال بال زدن است، هم‌وطن و دوست خود بدانم، اما حاضر نیستم با او هم‌وطن باشم. چرا که شاید آن خرمگس با من هم‌دل‌ باشد، اما آن مجری قطعاً نیست.

احتمالاً با این رفتارهای استریوتایپی زیاد رو به رو شده‌ اید و شاید تاکنون خودتان نیز از این رفتارها داشته‌اید. من هم زمانی هر چند ناآگاهانه رفتار استریوتایپی داشته‌ام. اما خوشحالم که لااقل تریبون و رسانه‌ی بزرگی در دستم نبوده که آن را جار بزنم. و خوشحالم که در تقسیم‌بندی افراد در ذهن من، فاصله، محل زندگی، رنگ پوست و موارد مشابه، فاکتور محسوب نمی‌شود.

و اگر صادقانه‌تر بخواهم بگویم، در تقسیم‌بندی جانداران در ذهن من، تعداد دست و پا و انگشت و ظاهر و بال داشتن یا نداشتن و صحبت‌کردن یا جیک‌جیک کردن یا میو میو کردن یا اَر اَر کردن یا پارس کردن، هیچ‌کدام فاکتور مهمی محسوب نمی‌شوند.

گاهی می‌شود که بین یک انسان و یک گاو، گاو را به خود نزدیک‌تر و آن انسان را به خود دورتر می‌بینم. و گاهی هم انسان را نزدیک‌تر و گاو را دورتر می‌بینم.

واضح است که منظورم از دوری و نزدیکی، فاصله‌ی مکانی نیست. فاصله‌ی زمانی هم نیست.

البته در حالت اول، ممکن است این‌طور انگاشت شود که چون من گاو را به خود نزدیک‌تر می‌بینم، پس من مانند گاو هستم. البته ایرادی در این برداشت نیست. من گاهی در مقایسه‌ی خودم با گاو، نتیجه می‌گیرم که سودمندیِ او از من بیشتر است. بنابراین اگر هم من مانند گاو باشم، باعث افتخار است. زیرا کلی فایده دارم و البته، با تلاش و کوشش بیشتر می‌توانم به «آدمیّت» نزدیک شوم. اما در حالت دوم، که گاو را دورتر و انسان را به خود نزدیک‌تر می‌یابم، باز به این معنا نیست که ما از او بالاتریم. ممکن است او از ما بالاتر باشد، و دورتر.

اینها را گفتم تا بگویم ما موجودات که نام انسان رویمان گذاشته‌اند، خونمان از سایر موجودات رنگین‌تر نیست. چه برسد که در میان خودمان، خون کسی از دیگری رنگین‌تر باشد. اگر هم جایی کسانی مانند سعدی آمده‌اند و حرف‌هایی زده‌اند، خیلی به خودمان نگیریم. اگر هم سعدی آمده گفته:

که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

می‌دانسته چه می‌گوید. می‌دانسته که مقام آدمیت یعنی چه. از مقام سخن گفته. نه از یک موجود دو پا و دو دست. اما کسانی مانند من که سخن او را شنیدند، خیلی به خود گرفتند. خیلی خود را جدی گرفتند.

برای تفکر: احتمالاً برایتان پیش آمده که شخصی در حال صحبت کردن با شما بگوید: «فلانی معلوم نیست از کدام دهات آمده که...» یا «فلانی معلوم نیست از پشت کدام کوه آمده که...» و سپس ناراحتی و احساس خود را ابراز کند. یا شاید هم خودتان گوینده‌ی این جملات بوده‌اید. چیزی که نمی‌توانم بفهمم، این است که این احساس «خود برتر بینی» و «دیگران پست‌تر بینی» از کجا می‌آید؟

نمی‌خواهم بگویم جایی به نام دهات وجود ندارد. به هر حال در تقسیم‌بندی نواحی، نام منطقه‌ای را هم گذاشته‌اند روستا یا «دِه». اما وقتی کسی می‌گوید «فلانی معلوم نیست از کدام دهات آمده ...» و احتمالاً پس از آن می‌خواهد به یک نکته‌ی منفی در او اشاره کند، چه معنایی می‌دهد؟ آیا به این معنی نیست که در نگاه آن فرد «هر کسی مرتکب خطایی شود، لزوماً باید از یک دهات آمده باشد» یا «هر کس اهل دهات باشد، مرتکب خطا می‌شود»؟ دیدگاهی که یک ویژگی را به یک کل نسبت می‌دهد.

این که ریشه‌ی این دیدگاه دقیقاً کجاست، نمی‌دانم. اما حدس می‌زنم حاصل یک خودپسندی و خود برتر بینیِ بی‌موردِ بورژوازانه باشد. یا چیزی از آن جنس. که موجب شده بعدها، برخی از همین خود برتر بین‌ها، از واژه‌ی «دهاتی» به عنوان صفت منفی علیه دیگران استفاده کنند. یا برخی دیگر به عنوان فحش. ریشه‌ی آن هر چه بوده، تکبر و خودپسندی درون‌مایه‌ی آن بوده.

آنچه برایم واضح است این است که داشتن چنین نگاه‌های استریوتایپی، آن هم در روزگاری که فرصت آگاهی و دانستن برای همگان برابر است، نه تنها عقب ماندگیِ فرد را ثابت می‌کند، بلکه او را عمیق‌تر و شدیدتر در چاهِ بلاهت فرو می‌برد. در روزگاری که تکنولوژی، مرزهای جغرافیایی را اگر نگوییم از بین برده، بسیار کمرنگ کرده و می‌کند، قضاوت انسان‌ها بر اساس محل زندگی آنها، قضاوتی متحجرانه و پوچ محسوب می‌شود. قضاوتی که مدت‌هاست جز در مزبله‌ی تاریخ، جای بهتری برای آن وجود ندارد.

بعداً نوشت) در صورت تمایل، می‌توانید ادامه‌ این مطلب را در اینجا بخوانید.

۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۳ ۰ دیدگاه موافقین ۰