۱۸ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

بچه دار شدن، یا بچه داری؛ مسئله این است!

بچه‌ی همسایه، در اتاق می‌دَوَد، می‌پَرَد و می‌کوبد!

مادری در خیابان، به طرز عجیبی دست بچه را مانند طناب می‌کشد! یا بچه را رها کرده و سرش در اینستاگرام است!

والدینی که جلوی بچه هر فحشی و هر حرفی را بیان می‌کنند!

و..

و..

و..

بچه‌دار شدن مهم‌تر است، یا بچه‌داری؟

من فکر می‌کنم،

پیش نیازِ موردِ اول، یک عدد رخت‌خواب (یا تخت‌خواب) و داشتن کمی وقت آزاد است!

اما برای مورد دوم، بحث بسیار مفصل‌ و گسترده‌ است که شاید پی بردن به آن، نیاز به صرف وقت لازم و کافی، انگیزه، آگاهی و مطالعه دارد و صحبت از آن در حد چند جمله‌ی غیر تخصصی، نمی‌گنجد!

بچه‌دار شدن مهم‌تر است، یا بچه‌داری؟

این را فقط نوشتم، که اینجا بماند تا شاید، در آینده مطالبی مرتبط با آن بنویسم.

۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۵ ۰ دیدگاه موافقین ۱

یک بهانه و چند سوال

احتمالاً این روزها اخبار مربوط به جشنواره‌ فیلم کن را شنیده‌اید. 

در این جشنواره، فیلم «فروشنده» به کارگردانی اصغر فرهادی نیز، نامزد دریافت نخل طلا شده بود که البته جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه به اصغر فرهادی تقدیم شد و نخل طلای بهترین بازیگر مرد را هم شهاب حسینی دریافت کرد. 

البته، قصد من اطلاع رسانی اخبار نبود! اما این خبر برایم بهانه‌ای بود برای مطرح کردن چند سوال و کمی فکر کردن!

داشتم فکر می‌کردم، آیا مردم با شنیدن این موفقیت، همان شور و اشتیاقی را نشان می‌دهند که با دیدن فیلم لو رفته و خصوصی فلان بازیگر یا بازیکن نشان می‌دهند؟ 

آیا از شنیدن این خبر، به همان اندازه لذت می‌برند که با شنیدن خبر جدایی فلانی از فلانیِ دیگر و قضاوت کردنِ آنها لذت می‌برند!

آیا با شنیدن این خبر، همان اندازه به ذوق و شوق می‌آیند که از انتشار خبر مرگِ یک انسان «زنده» ذوق می‌کنند و به وجد می‌آیند!

ماکس پلانک می‌گوید: «وقتی یک نظریه‌ی علمی شکست می‌خورد، مردم به شدت احساس شادی می‌کنند!»

البته سخن ایشان بر محوریت علم است. اما من فکر می‌کنم آن را بتوان به موضوعات دیگر هم به طور کلی تعمیم داد!

پی‌نوشتِ بعداً نوشت) منظور از مردم در متن، «برخی مردم» است.

۰۴ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۸ ۰ دیدگاه موافقین ۰

معلم واقعی

آماده می‌شوی

برای رفتن به..

برخی چیزهای مورد نیازت را بر می‌داری

و برخی چیزهای بیهوده را هم می‌گذاری بماند، تا سبک شوی

کیفت را، وسایلت را بر می‌داری

اما «حرص» را می‌گذاری بماند

«کینه» را می‌گذاری بماند

و یک چیز را که ابزار اصلیِ توست،

جوهر اصلیِ توست،

هنر اصلیِ توست،

چیزی که به نوشته‌های تو نقش می‌دهد،

چیزی که به تخته‌ی کلاس تو رنگ می‌دهد،

هرگز یادت نمی‌رود که برداری

و آن، «عشق» است

که همیشه همراه توست

که همیشه با توست

با آن عشق،

راه می‌افتی و می‌روی

می‌روی در کلاس

می‌آموزانی

علم را

اما نه

تربیت را

اصلاً هر دو را

تعلیم و تربیت را

تعلیم و تربیت،

«عشقِ» توست 

هنرِ توست 

لذتِ توست

برایت مهم نیست، افرادی که تعلیم می‌دهی،

و تربیت می‌کنی،

روزی جلوتر از تو باشند،

روزی جلوتر از تو بایستند،

اصلاً تو هم همین را می‌خواهی و تو هم همین را می‌دانی

تو، معلم واقعی هستی.

اما اگر از معلمان دیگری نگویم، کفر نعمت بزرگی را به جان خریده‌ام!

در میان انبوهی از معلمانی که دیده‌ام و برخی از آنها را برای همیشه مدیون‌شان هستم، برخی معلمانم را هرگز ندیده‌ام.

معلمانی که در میان قفسه‌های کتابخانه‌ یافته‌ام.

معلمانی که در لابه‌لای نوشته‌ها و کتاب‌ها یافته‌ام.

معلمانی که نوشته‌های آنها را خوانده‌ام و می‌خوانم، ولی هرگز از نزدیک ملاقات‌شان نکرده‌ام.

اما، می‌توانم بگویم بهترین معلمان زندگی من هستند.

پی‌نوشت: اگرچه مفهوم واژه‌ها، در قالب جملات مشخص می‌شود، اما بد نیست بگویم منظور از «حرص»، معنای منفی آن است. 

۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۳۱ ۰ دیدگاه موافقین ۰

به بهانه‌ آلبوم علیرضا قربانی و سخنان پراکنده!

دخت پری وار را گوش دادم. آخرین آلبوم علیرضا قربانی. ترنم دلنواز و دلنشین علیرضا قربانی در کنار آهنگسازی مهیار علیزاده و ترانه‌های زیبا، اگر چیزی جز دخت پری وار می‌شد، تعجب داشت. 

اخیراً کمتر موسیقی گوش داده‌ام. خیلی کم. اما سعی کرده‌ام خوب گوش دهم. خوب گوش دادن و اصلاً خودِ گوش دادن این روزها دُرّ ثمینی شده است که از جان ما رخت بسته و اغلب اتفاقی که می‌افتد، شنیدن است. آن هم شاید ناقص! 

پیش‌تر می‌گفتند می‌دانید چرا انسان دو گوش دارد و یک دهان؟ زیرا باید دو برابر سخن گفتن، گوش کند. البته بماند که این تعبیر که با هدف ایجاد تناسب در سخن گفتن و گوش دادن گفته می‌شد، بر روی عده‌ای هرگز موثر واقع نشد و در طول روز، پس از شکم، فعال‌ترین عضو در بدن آنها، دهانشان است! بی آنکه دمی آرام گیرد!

اما داشتم این را می گفتم که برای کمتر سخن گفتن و بیشتر گوش دادن، آن تعبیر را به کار می‌بردند و به کار می‌برند، اما حالا اگر فرض کنیم این تعبیر موثر هم واقع شود، لااقل کافی نیست. بر فرض که فرد با دهان سخن نگفت. آنقدر زمینه‌های حواس‌پرتی وجود دارد که به وی مجال گوش دادن (listen) نمی‌دهد و تنها در حال شنیدن (hear) است. آن هم البته به لطف اینکه عضوی به نام گوش در بدن دارد و شنیدن، در اختیار او نیست! بنابراین پس از کمتر سخن گفتن، چیزی که بیشترین اهمیت را پیدا می‌کند، خوب گوش دادن است. 

شاید همین بوده که مولوی می‌گوید:

هوش را بگذار وانگه هوش‌دار 

گوش را بر بند وانگه گوش‌دار

یا در جایی دیگر می‌گوید:

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر

 کین سخن را در نیابد گوش خر

عده‌ای هم علاوه بر اینکه درست گوش دادن را بلد نیستند، به احترام گذاشتن به طرف مقابل هم اعتقادی ندارند! حتماً پیش آمده که با شخصی در حال سخن گفتن باشید و یکهو وسط سخن شما بپرد و سخن دیگری را به پیش کشد یا جمله‌ی شما را ناتمام بگذارد.

کمتر کسی را دیده‌ام که اجازه دهد جمله‌ی من به پایان رسد یا دست‌کم فعلِ فاعل مشخص شود و سپس او سخن بگوید. شاید اغلب گفتگوهایی که در جمع‌های دوستانه و آشنایانه و خودمانی (البته این خودمانی با آن خودمانی که نام این وبلاگ است تفاوت دارد! شاید روزی آن را نوشتم.) انجام می‌شود، چنین ویژگی‌ای داشته باشد. 

بگذریم..

برگردیم به موسیقی! 

در صحبت‌های موسیقایی که گاهی بین مخاطبان موسیقی مطرح می‌شود، اغلب پیش آمده که خواسته‌ایم موسیقی، خواننده یا نوازنده‌ی مورد علاقه‌ خود را به زور به دیگران بقبولانیم! کاری که البته شدنی نیست. زیرا ذائقه و سلیقه‌ی موسیقاییِ افراد - مانند خیلی چیزهای دیگر- با هم تفاوت دارد. و ممکن است موسیقی‌ای که من از آن لذت می‌برم، فرد دیگری از آن لذت نبرد و این کاملاً طبیعی‌ست. نه من، نه آن فرد و نه موسیقی، هیچ یک مقصر نیستیم. ذائقه‌ها تفاوت دارند. 

اگر از دیدگاه زیبایی‌شناسی نگاه کنیم، مقولات زیبایی‌شناسی در انسان‌ها متفاوت است و منشاء تجربه‌ی زیبایی‌شناختی در افراد گوناگون، ممکن است متفاوت باشد.

همانگونه که شارل بودلر زیبایی را به شر پیوند می‌زند و معتقد است که قتل، گرانبهاترین جواهر زیبایی است.  یا توماس دِ کوئینسی که خشونت بشری را منشاء تجربه‌ی زیبایی‌شناختی می‌داند.  یا آن سرباز امریکایی که در جنگ ویتنام تجربه‌ی زیبایی‌شناختی خود را اینگونه بیان می‌کند: 

ایستاده بودم و به گودالی می‌نگریستم [پر از اجساد سربازان ویتنام شمالی] و از آنچه می‌دیدم کیف می‌کردم. تسلیم حس زیبایی‌شناختی شده بودم (....) و من در این صحنه زیبایی وحشتناکی می‌دیدم.

زیباییِ وحشتناک هم از آن حرف‌هاست! بنابراین وقتی منشاء های تجربه‌ی زیبایی‌شناختی در افراد گوناگون تا این حد می‌تواند متفاوت باشد، و تجربه‌های گوناگون، واکنش‌های ضد و نقیض و ناسازگار را در پی داشته باشد، طبیعتاً همین واکنش‌ها در چیزهای جزئی‌تر، مانند قبول یا رد یک موسیقی دیده می‌شود و وجود دارد. 

در فرهنگ‌هایی که افراد تمایل بسیاری به تحمیل عقاید خود دارند، می‌بینیم که برای نمونه، در یک سایت سرشناس موسیقی یا در شبکه‌های اجتماعی، وقتی سخن از یک موسیقی یا خواننده به میان می‌آید، جنگ کامنت‌ها روی می‌دهد و برخی به سلیقه‌ی دیگری توهین می‌کنند یا سعی در تحمیل سلیقه و دیدگاه خود دارند! لذت بردن، فرمول مشخصی ندارد که بشود آن را محاسبه کرد و خروجی مشخصی از آن گرفت.

پی‌نوشت ۱) من هیچگونه تخصصی در موسیقی ندارم و هیچ ادعایی هم. و تنها دیدگاه شخصی خود را به عنوان مخاطب موسیقی بیان کردم. 

پی‌نوشت ۲) در بیان برخی اندیشه‌های شارل بودلر و دِ کوئینسی درباره مقولات محوری زیبایی‌شناسی، از کتاب فلسفه‌ ترس نوشته‌ی لارس اسوندسن و ترجمه خشایار دیهیمی استفاده کردم. 

۲۵ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۰۶ ۰ دیدگاه موافقین ۰

نو شدن

لحظه‌ی نو

در درون شکل می‌گیرد

در درون ساخته می‌شود

از درون آغاز می‌شود

غیر از آن،

هر چه هست

و هر چه می‌بینیم

تنها تغییرات جوی هستند

امروز می‌آیند

فردا می‌روند

و ما می‌مانیم، و درونِ خویش.

۰۲ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۵۹ ۰ دیدگاه موافقین ۰