در کنار برخی آدم‌ها که می‌نشینی، حالت خوب می‌شود. در کنار آنها، با شنیدن صدای آنها، با خواندن سخنان آنها، با دیدن رفتار آنها، خوب می‌شوی. چون خوبند. یک روز در سخنان دکتر الهی قمشه‌ای تعبیر زیبایی شنیدم. تعبیر کوک و ناکوک را برای انسان‌ها به کار می‌برد. این تعبیر را دوست دارم. بعضی‌ها حرفشان، رفتارشان، کوک است. با آنها، آدم کوک می‌شود. اما، وای به روزی که در کنار کسی بنشینی که کوک نباشد. تو را هم ناکوک می‌کند. اصلاً تمام تنظیمات آدم را به هم می‌ریزد.

من معمولاً تلویزیون نگاه نمی‌کنم. این معمولاً که گفتم، یعنی تقریباً ۹۹ درصد مواقع. آن یک درصد هم اتفاقی. جایی رفته باشم یا چشمم بیفتد. شبکه‌های داخل و خارج هم فرقی نمی‌کند.

مدتی پیش، در شرایطی از همان یک درصدها، لحظاتی مشغول تماشای برنامه‌ای شدم که ظاهراً در باره‌ی حوادث رانندگی و بحث‌های مرتبط بود. مجری برنامه برگشت گفت: «خب. با هم برویم به چند تا از حوادث رانندگی نگاهی بیندازیم که البته خداروشکر برای کشور ما نیست و در کشورهای دیگه اتفاق افتاده.» و خداروشکر را هم که گفت گل از گلش باز شد.

حالم را خراب کرد. حدس می‌زنم آن لحظه، خدا هم از آن «شکر» حالش بد شد! حالم در کنار این افرادِ به ظاهر دوست که ادعای هم‌وطنی و هم‌زبانی می‌کنند بد می‌شود. افرادی که مسائل پیش‌ پا افتاده را فرصتی برای چرب‌زبانی خود قرار می‌دهند و خیلی هم به آن مفتخرند. افرادی که انسان‌ها را مانند میوه، سوا می‌کنند و هر کدام را به بخشی پرتاب می‌کنند و برای هر بخش ارزش و مرتبه و منزلت متفاوتی می‌گذارند.

آن‌جا یاد سخن مولانا افتادم:

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهترست

و من چه‌قدر خودم را با او بیگانه یافتم. کاش آن مجری می‌دانست، در حالی که احتمالاً منِ هم‌زبان را نیز هم‌وطن خود می‌داند، و خودی می‌پندارد، دل‌های ما فرسنگ‌ها با هم بیگانه است و من حاضرم یک خرمگس را که در کیلومترها دورتر – یا به قول همان مجری در کشور دیگر – در حال بال زدن است، هم‌وطن و دوست خود بدانم، اما حاضر نیستم با او هم‌وطن باشم. چرا که شاید آن خرمگس با من هم‌دل‌ باشد، اما آن مجری قطعاً نیست.

احتمالاً با این رفتارهای استریوتایپی زیاد رو به رو شده‌ اید و شاید تاکنون خودتان نیز از این رفتارها داشته‌اید. من هم زمانی هر چند ناآگاهانه رفتار استریوتایپی داشته‌ام. اما خوشحالم که لااقل تریبون و رسانه‌ی بزرگی در دستم نبوده که آن را جار بزنم. و خوشحالم که در تقسیم‌بندی افراد در ذهن من، فاصله، محل زندگی، رنگ پوست و موارد مشابه، فاکتور محسوب نمی‌شود.

و اگر صادقانه‌تر بخواهم بگویم، در تقسیم‌بندی جانداران در ذهن من، تعداد دست و پا و انگشت و ظاهر و بال داشتن یا نداشتن و صحبت‌کردن یا جیک‌جیک کردن یا میو میو کردن یا اَر اَر کردن یا پارس کردن، هیچ‌کدام فاکتور مهمی محسوب نمی‌شوند.

گاهی می‌شود که بین یک انسان و یک گاو، گاو را به خود نزدیک‌تر و آن انسان را به خود دورتر می‌بینم. و گاهی هم انسان را نزدیک‌تر و گاو را دورتر می‌بینم.

واضح است که منظورم از دوری و نزدیکی، فاصله‌ی مکانی نیست. فاصله‌ی زمانی هم نیست.

البته در حالت اول، ممکن است این‌طور انگاشت شود که چون من گاو را به خود نزدیک‌تر می‌بینم، پس من مانند گاو هستم. البته ایرادی در این برداشت نیست. من گاهی در مقایسه‌ی خودم با گاو، نتیجه می‌گیرم که سودمندیِ او از من بیشتر است. بنابراین اگر هم من مانند گاو باشم، باعث افتخار است. زیرا کلی فایده دارم و البته، با تلاش و کوشش بیشتر می‌توانم به «آدمیّت» نزدیک شوم. اما در حالت دوم، که گاو را دورتر و انسان را به خود نزدیک‌تر می‌یابم، باز به این معنا نیست که ما از او بالاتریم. ممکن است او از ما بالاتر باشد، و دورتر.

اینها را گفتم تا بگویم ما موجودات که نام انسان رویمان گذاشته‌اند، خونمان از سایر موجودات رنگین‌تر نیست. چه برسد که در میان خودمان، خون کسی از دیگری رنگین‌تر باشد. اگر هم جایی کسانی مانند سعدی آمده‌اند و حرف‌هایی زده‌اند، خیلی به خودمان نگیریم. اگر هم سعدی آمده گفته:

که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

می‌دانسته چه می‌گوید. می‌دانسته که مقام آدمیت یعنی چه. از مقام سخن گفته. نه از یک موجود دو پا و دو دست. اما کسانی مانند من که سخن او را شنیدند، خیلی به خود گرفتند. خیلی خود را جدی گرفتند.

برای تفکر: احتمالاً برایتان پیش آمده که شخصی در حال صحبت کردن با شما بگوید: «فلانی معلوم نیست از کدام دهات آمده که...» یا «فلانی معلوم نیست از پشت کدام کوه آمده که...» و سپس ناراحتی و احساس خود را ابراز کند. یا شاید هم خودتان گوینده‌ی این جملات بوده‌اید. چیزی که نمی‌توانم بفهمم، این است که این احساس «خود برتر بینی» و «دیگران پست‌تر بینی» از کجا می‌آید؟

نمی‌خواهم بگویم جایی به نام دهات وجود ندارد. به هر حال در تقسیم‌بندی نواحی، نام منطقه‌ای را هم گذاشته‌اند روستا یا «دِه». اما وقتی کسی می‌گوید «فلانی معلوم نیست از کدام دهات آمده ...» و احتمالاً پس از آن می‌خواهد به یک نکته‌ی منفی در او اشاره کند، چه معنایی می‌دهد؟ آیا به این معنی نیست که در نگاه آن فرد «هر کسی مرتکب خطایی شود، لزوماً باید از یک دهات آمده باشد» یا «هر کس اهل دهات باشد، مرتکب خطا می‌شود»؟ دیدگاهی که یک ویژگی را به یک کل نسبت می‌دهد.

این که ریشه‌ی این دیدگاه دقیقاً کجاست، نمی‌دانم. اما حدس می‌زنم حاصل یک خودپسندی و خود برتر بینیِ بی‌موردِ بورژوازانه باشد. یا چیزی از آن جنس. که موجب شده بعدها، برخی از همین خود برتر بین‌ها، از واژه‌ی «دهاتی» به عنوان صفت منفی علیه دیگران استفاده کنند. یا برخی دیگر به عنوان فحش. ریشه‌ی آن هر چه بوده، تکبر و خودپسندی درون‌مایه‌ی آن بوده.

آنچه برایم واضح است این است که داشتن چنین نگاه‌های استریوتایپی، آن هم در روزگاری که فرصت آگاهی و دانستن برای همگان برابر است، نه تنها عقب ماندگیِ فرد را ثابت می‌کند، بلکه او را عمیق‌تر و شدیدتر در چاهِ بلاهت فرو می‌برد. در روزگاری که تکنولوژی، مرزهای جغرافیایی را اگر نگوییم از بین برده، بسیار کمرنگ کرده و می‌کند، قضاوت انسان‌ها بر اساس محل زندگی آنها، قضاوتی متحجرانه و پوچ محسوب می‌شود. قضاوتی که مدت‌هاست جز در مزبله‌ی تاریخ، جای بهتری برای آن وجود ندارد.

بعداً نوشت) در صورت تمایل، می‌توانید ادامه‌ این مطلب را در اینجا بخوانید.