چند روز پیش به مغازه­­­‌ای رفته بودم. در هنگام خرید، دو نفر آمدند و از صاحب مغازه آدرس پارچه‌فروشی را پرسیدند. او گفت بروید فلان خیابان پارچه‌فروشی هست. آنها هم رفتند. من کمی با خود فکر کردم و دیدم تا جایی که من می‌­دانم در آن خیابان هیچ پارچه­‌فروشی­‌ای نیست. از صاحب مغازه پرسیدم: مطمئنی آنجا پارچه‌­فروشی هست؟ او گفت: نه. ولی در خیابان به آن بزرگی احتمالاً یک پارچه­‌فروشی هست! بلاخره می‌­روند و می‌­پرسند و پیدا می‌­کنند!

اگر با خود بی‌­اندیشیم، این نوع رفتار که بسیار هم رایج است، مصدا‌‌ق‌­های بی­شماری در زندگی ما دارد. اگر دقت کنیم، بسیاری از گام‌های زندگی را همین‌گونه می‌­گذرانیم. خود یا دیگران را به دنبال آدرس­‌هایی می‌­فرستیم که وجود ندارند یا دست‌­کم مطمئن نیستیم که وجود داشته باشند. حالا فلان کار را انجام دهم، شاید سودمند بود. حالا فلان موسیقی را هم در هاردم بریزم، شاید روزی گوش دادم. حالا فلان فیلم را هم از دوستم بگیرم، شاید یک روز دیدم. حالا فلان مدرک را هم بگیرم، شاید به کار آمد. به هر حال، دو کیلو مدرک بهتر از یک کیلو مدرک است! حالا ...

حالاهایی که شاید به آنچه می‌­خواهیم ختم شود، شاید هم .. نشود. اما تصمیم­‌هایی که بر پایه‌ اندیشه­‌یِ نسنجیده باشند، معمولاً شانس پیروزی­شان، کمتر از شکست است.