آماده می‌شوی

برای رفتن به..

برخی چیزهای مورد نیازت را بر می‌داری

و برخی چیزهای بیهوده را هم می‌گذاری بماند، تا سبک شوی

کیفت را، وسایلت را بر می‌داری

اما «حرص» را می‌گذاری بماند

«کینه» را می‌گذاری بماند

و یک چیز را که ابزار اصلیِ توست،

جوهر اصلیِ توست،

هنر اصلیِ توست،

چیزی که به نوشته‌های تو نقش می‌دهد،

چیزی که به تخته‌ی کلاس تو رنگ می‌دهد،

هرگز یادت نمی‌رود که برداری

و آن، «عشق» است

که همیشه همراه توست

که همیشه با توست

با آن عشق،

راه می‌افتی و می‌روی

می‌روی در کلاس

می‌آموزانی

علم را

اما نه

تربیت را

اصلاً هر دو را

تعلیم و تربیت را

تعلیم و تربیت،

«عشقِ» توست 

هنرِ توست 

لذتِ توست

برایت مهم نیست، افرادی که تعلیم می‌دهی،

و تربیت می‌کنی،

روزی جلوتر از تو باشند،

روزی جلوتر از تو بایستند،

اصلاً تو هم همین را می‌خواهی و تو هم همین را می‌دانی

تو، معلم واقعی هستی.

اما اگر از معلمان دیگری نگویم، کفر نعمت بزرگی را به جان خریده‌ام!

در میان انبوهی از معلمانی که دیده‌ام و برخی از آنها را برای همیشه مدیون‌شان هستم، برخی معلمانم را هرگز ندیده‌ام.

معلمانی که در میان قفسه‌های کتابخانه‌ یافته‌ام.

معلمانی که در لابه‌لای نوشته‌ها و کتاب‌ها یافته‌ام.

معلمانی که نوشته‌های آنها را خوانده‌ام و می‌خوانم، ولی هرگز از نزدیک ملاقات‌شان نکرده‌ام.

اما، می‌توانم بگویم بهترین معلمان زندگی من هستند.

پی‌نوشت: اگرچه مفهوم واژه‌ها، در قالب جملات مشخص می‌شود، اما بد نیست بگویم منظور از «حرص»، معنای منفی آن است.