حتماً قضیه‌ی معروف فیثاغورث را به خاطر دارید. فیثاغورثیان، باور داشتند اعداد طبیعی منشاء جهان هستند و پنج‌ضلعی منتظم موسوم به پنتاگرام را نشان ویژه‌ی خود قرار داده بودند. آنها باور داشتند که نسبت طول هر دو پاره‌خط، عددی گویا است. اما کافی بود تا هیپاسوس ثابت کند دو پاره‌خط وجود دارد که نسبت آنها عدد گویا نیست و بدتر از آن، کافی بود تا دو پاره‌خطی که او از آنها در اثبات خود استفاده کرد، ضلع و قطر پنتاگرامِ مقدس باشد! همین‌ها کافی بود، تا او را به دریا بیندازند.

احتمالاً ماجرای نظریه‌ی کوپرنیک و گرفتار شدن گالیله و همچنین «جوردانو برونو» ای که زنده زنده در شهر رم سوزانده شد را نیز می‌دانید.

چه بسیار افرادی، که قربانی تعصبات کورکورانه و نادانی جامعه‌ی خود شدند. جوامعی که درد دانستن را، با شیرینی و راحتیِ مرگبارِ پیروی کورکورانه عوض نکردند و تنها لطف بزرگی که در این دنیا و به این دنیا کردند – و می‌کنند – این بود که بمیرند تا دست‌کم موجودات زیرزمینی از نعمت گوشت و پوست و استخوان گندیده‌ی آنها بهره‌مند شوند.

منظور از درد دانستن، دردی است که پس از دانستن اتفاق می‌افتد. لذتی که پس از دانستن به وجود می‌آید، دردِ کم دانستن را با خود به همراه می‌آورد.